در ابتدای جنگ، از سوی ترامپ و اعضای دولتش مجموعهای از اهداف بلندپروازانه مطرح شد؛ از «تسلیم کامل ایران» و تغییر نظام سیاسی گرفته تا جلوگیری دائمی از دستیابی ایران به سلاح هستهای، تضعیف توان موشکی و نظامی و پایان حمایت تهران از گروههای همسو در منطقه.
اما با گذشت زمان، این فهرست نهتنها ثابت نماند، بلکه بهتدریج کوتاهتر شد.
وقتی اهداف جنگ کوچکتر میشوند
«آرون بلیک»، تحلیلگر سیانان، در بررسی مواضع دولت ترامپ به این تغییر اشاره کرده و معتقد است فهرست اهداف آمریکا در طول جنگ بارها دستخوش تغییر شده است. در مقاطع مختلف، مقامهای آمریکایی از اهدافی مانند نابودی زیرساخت موشکی ایران، تضعیف نیروی هوایی و دریایی، قطع حمایت از گروههای منطقهای و محدود کردن برنامه هستهای سخن گفتهاند؛ اما این اهداف هیچگاه در قالب یک فهرست ثابت و یکپارچه باقی نماندند.
این تغییر مداوم، از منظر سیاسی اهمیت زیادی دارد. زیرا هرچه جنگ طولانیتر میشود، فاصله میان اهداف اعلامشده اولیه و اهداف قابل تحقق بیشتر آشکار میشود.
نشانه مهمتر، اظهارات اخیر «جیدی ونس»، معاون رئیسجمهور آمریکا است. او در تشریح اهداف پایان جنگ، تنها دو موضوع را مطرح کرد: تضمین جریان صادرات نفت و گاز از کشورهای خلیج فارس و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای.
همین فهرست کوتاه، در مقایسه با اهدافی که در ماههای نخست جنگ مطرح میشد، حاوی یک پیام مهم است: واشنگتن ممکن است از تلاش برای تحمیل یک شکست راهبردی گسترده به ایران فاصله گرفته و به دنبال تعریف یک نتیجه محدودتر از جنگ باشد.
بازگشت به وضعیت قبل از جنگ؛ یک هدف جدید؟
نکته قابل توجه در اظهارات ونس، قرار گرفتن مسئله انرژی در صدر اهداف است.
تنگه هرمز پیش از آغاز جنگ باز بود و جریان انرژی از منطقه ادامه داشت. بنابراین اگر هدف اصلی واشنگتن اکنون تضمین عبور نفت و گاز و حفظ ثبات قیمت انرژی باشد، در واقع بخشی از هدف آمریکا چیزی جز بازگرداندن شرایط به وضعیت پیش از جنگ نیست.
این موضوع از منظر ارزیابی عملکرد جنگ اهمیت دارد.
زیرا جنگی که در ابتدا با اهدافی همچون تغییر رفتار بنیادین ایران، محدود کردن توان نظامی و هستهای و حتی تغییر ساختار سیاسی کشور آغاز شد، اکنون ممکن است در سادهترین تعریف به جنگی تبدیل شود که یکی از اهداف اصلی آن، بازگرداندن همان شرایطی است که پیش از آغاز درگیری وجود داشت.
به بیان دیگر، اگر بازگشت به وضعیت موجود پیش از جنگ به هدف اصلی تبدیل شود، این سؤال مطرح میشود که هزینههای سنگین جنگ در نهایت چه دستاورد جدیدی برای واشنگتن ایجاد کرده است؟
چرا قیمت بنزین ناگهان مهم شد؟
ورود قیمت انرژی به ادبیات اهداف جنگ، از منظر سیاست داخلی آمریکا نیز قابل توجه است.
ترامپ در ماه مه، در پاسخ به این پرسش که آیا وضعیت اقتصادی و هزینههای زندگی آمریکاییها در تصمیمگیری درباره جنگ نقش دارد، عملاً این موضوع را رد کرده بود. حتی اخیراً نیز تأکید کرده که به دلیل اهمیت مسائل مرتبط با ایران، حاضر نیست بابت افزایش احتمالی قیمت بنزین عذرخواهی کند.
با این حال، اکنون معاون رئیسجمهور آمریکا، حفظ قیمت انرژی را در صدر اهداف پایان جنگ قرار میدهد.
این تغییر میتواند نشاندهنده برخورد واشنگتن با یک واقعیت سیاسی باشد: جنگ خارجی زمانی برای دولت آمریکا به مسئلهای داخلی تبدیل میشود که هزینههای آن مستقیماً به زندگی شهروندان آمریکایی منتقل شود.
افزایش قیمت نفت، بنزین و هزینه حملونقل میتواند فشار اقتصادی ایجاد کند و در نهایت هزینه سیاسی جنگ را برای دولت ترامپ بالا ببرد.
بنابراین، تأکید بر انرژی را میتوان نه فقط یک هدف ژئوپلیتیکی، بلکه بخشی از محاسبات سیاسی و اقتصادی کاخ سفید دانست.
پرونده هستهای؛ تنها هدف باقیمانده از فهرست حداکثری؟
در میان اهداف اولیه آمریکا، موضوع برنامه هستهای ایران همچنان پابرجاست؛ اما حتی در این حوزه نیز نشانههایی از تغییر رویکرد دیده میشود.
دولت ترامپ پیشتر بر خواستههایی بسیار سختگیرانه، از جمله تحویل مواد غنیشده ایران، تأکید داشت. اما اظهارات اخیر ترامپ نشان میدهد واشنگتن اکنون احتمال میدهد آسیبهای واردشده به برنامه هستهای ایران، همراه با دشوار شدن دسترسی به مواد هستهای، ممکن است برای ایجاد یک وضعیت بازدارنده کافی باشد.
ترامپ حتی از این ادعا سخن گفته که ایران «همین حالا» خلع سلاح هستهای شده است و آمریکا میتواند با استفاده از ماهوارهها تحولات مربوط به مواد هستهای ایران را زیر نظر بگیرد.
این مواضع در مقایسه با ادبیات اولیه دولت آمریکا، تفاوت قابل توجهی دارد.
در واقع، اگر واشنگتن در ابتدای جنگ به دنبال تغییر بنیادین و غیرقابل بازگشت برنامه هستهای ایران بود، اکنون به نظر میرسد بخشی از تمرکز خود را به سمت نظارت، مهار و جلوگیری از بازسازی ظرفیتهای هستهای منتقل کرده است.
واقعیت میدان، اهداف واشنگتن را تعدیل کرده است؟
یکی از مهمترین برداشتها از تغییر مواضع آمریکا این است که طولانی شدن جنگ، احتمالاً محاسبات اولیه واشنگتن را با محدودیت مواجه کرده است.
جنگ زمانی برای یک دولت قابل مدیریت است که میان اهداف تعیینشده و ابزارهای دستیابی به آنها تناسب وجود داشته باشد. اگر اهداف حداکثری باشند اما تحقق آنها مستلزم هزینههای نظامی، اقتصادی و سیاسی بسیار بیشتری شود، دولت ناچار است یکی از دو طرف معادله را تغییر دهد: یا هزینهها را افزایش دهد یا اهداف را کاهش دهد.
آنچه در مواضع اخیر دولت ترامپ دیده میشود، بیشتر به گزینه دوم شباهت دارد.
کاهش تدریجی اهداف، حذف برخی خواستههای اولیه و برجسته شدن موضوعاتی مانند امنیت انرژی و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای، میتواند نشاندهنده تلاش واشنگتن برای پیدا کردن یک خروجی سیاسی از جنگ، بدون آنکه مجبور شود ادعای شکست را بپذیرد باشد.
مسئله اصلی؛ چگونه جنگ را تمام کنیم؟
برای دولت ترامپ، چالش اصلی اکنون ممکن است دیگر «چگونه فشار بیشتری به ایران وارد کنیم؟» نباشد؛ بلکه این باشد که چگونه جنگ را پایان دهیم بدون اینکه اهداف اولیه اعلامشده، شکستخورده به نظر برسند؟
این همان نقطهای است که تغییر ادبیات اهمیت پیدا میکند.
وقتی اهداف اولیه بسیار بزرگ تعریف شوند، هر نتیجهای که پایینتر از آن سطح باشد میتواند به عنوان عقبنشینی تعبیر شود. بنابراین یکی از راههای مدیریت این وضعیت، بازتعریف اهداف است؛ یعنی تبدیل اهداف حداکثری به مجموعهای از خواستههای محدودتر و قابل دستیابی.
از این منظر، سخنان ونس را میتوان بخشی از فرآیند بازتعریف اهداف جنگ دانست.
در این چارچوب، امنیت انرژی، بازگشت جریان نفت و گاز و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای، میتوانند به جای اهداف گستردهای همچون تغییر نظام سیاسی، نابودی کامل توان نظامی یا تغییر بنیادین سیاست منطقهای ایران، به مبنای یک توافق احتمالی تبدیل شوند.
جمعبندی؛ جنگی با اهداف کوچکتر
تحولات اخیر نشان میدهد که مسئله اصلی در واشنگتن صرفاً ادامه یا توقف جنگ نیست؛ بلکه تعریف دستاوردی است که بتوان آن را به عنوان نتیجه جنگ معرفی کرد.
هرچه اهداف اولیه کوچکتر میشوند، امکان رسیدن به یک توافق و پایان درگیری نیز بیشتر میشود. اما همین کاهش اهداف، از سوی دیگر میتواند نشان دهد که دستیابی به خواستههای حداکثری اولیه برای آمریکا دشوارتر از آن چیزی بوده که در آغاز جنگ تصور میشد.
اگر در نهایت هدف اصلی واشنگتن به بازگرداندن جریان انرژی، تثبیت بازار نفت و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای محدود شود، فاصله میان این اهداف و فهرست بلندپروازانهای که در ابتدای جنگ مطرح میشد، خود به یکی از مهمترین شاخصهای ارزیابی نتیجه جنگ تبدیل خواهد شد.
در چنین شرایطی، پرسش کلیدی دیگر این نیست که آمریکا در پایان جنگ چه اهدافی را دنبال میکند؛ بلکه این است که چرا اهدافی که جنگ با آنها آغاز شد، یکی پس از دیگری کوچکتر شدهاند؟
پاسخ به این پرسش میتواند تصویر روشنتری از میزان موفقیت یا ناکامی راهبرد واشنگتن در ماههای گذشته ارائه دهد.