باربارا اسلاوین، روزنامهنگار و تحلیلگر سیاست خارجی آمریکا، در گزارشی که در مرکز استیمسون منتشر شده، با اشاره به سفر خود به تهران در دسامبر ۲۰۰۱، معتقد است چند سال نخست پس از حملات ۱۱ سپتامبر، مناسبترین مقطع برای آغاز یک روند جدی تنشزدایی میان ایران و آمریکا بود.
در آن مقطع، شرایط منطقهای و بینالمللی با امروز تفاوت زیادی داشت. آمریکا در اوج قدرت جهانی قرار داشت، روسیه هنوز درگیر پیامدهای فروپاشی شوروی بود و چین نیز به قدرت اقتصادی امروز تبدیل نشده بود. در ایران نیز دولت محمد خاتمی رویکردی متفاوت نسبت به تعامل با غرب داشت.
از سوی دیگر، ایران در سرنگونی طالبان و شکلگیری ساختار سیاسی جدید افغانستان، با آمریکا همکاریهایی انجام داد؛ موضوعی که نشان میداد حتی در اوج بیاعتمادی، امکان همکاری محدود میان تهران و واشنگتن وجود دارد.
چرا آمریکا ایران را در «محور شرارت» قرار داد؟
با وجود این فضای متفاوت، دولت جورج بوش در سال ۲۰۰۲ ایران را در کنار عراق و کره شمالی در فهرست موسوم به «محور شرارت» قرار داد.
این تصمیم از نگاه تحلیلگر آمریکایی، یکی از نقاط مهم تغییر مسیر بود. تهران که پس از حملات ۱۱ سپتامبر در مبارزه با طالبان و القاعده منافع مشترکی با واشنگتن داشت، به جای دریافت یک پیام دیپلماتیک، با ادبیاتی تهدیدآمیز از سوی دولت آمریکا مواجه شد.
این در حالی بود که به گفته اسلاوین، در همان دوره تماسهای مستقیم و محرمانهای میان ایران و آمریکا درباره افغانستان، اعضای القاعده و حتی نگرانی تهران درباره حمله احتمالی آمریکا به عراق در جریان بود.
پیشنهاد مذاکره جامع ایران در سال ۲۰۰۳
یکی از مهمترین بخشهای این روایت به سال ۲۰۰۳ بازمیگردد؛ زمانی که ایران از طریق سفیر سوئیس در تهران، پیشنهادی را به دولت آمریکا منتقل کرد که بر اساس آن، امکان مذاکره درباره طیف گستردهای از اختلافات وجود داشت.
برنامه هستهای، موضوع تروریسم و مناقشه اسرائیل و فلسطین از جمله موضوعاتی بود که در این پیشنهاد مطرح شده بود.
اما دولت بوش این پیشنهاد را نپذیرفت.
از منظر این تحلیل، رد این پیشنهاد تنها به معنای از دست رفتن یک مذاکره نبود؛ بلکه میتوانست پیامد سیاسی مهمی در داخل ایران داشته باشد. جریانهایی که از مذاکره با غرب دفاع میکردند، با مشاهده بیپاسخ ماندن پیشنهاد تهران، عملاً با این پرسش مواجه شدند که اگر حتی در شرایطی که ایران آماده گفتوگوست، واشنگتن حاضر به مذاکره نیست، اساساً چه انگیزهای برای ادامه این مسیر وجود دارد؟
«زمان طلایی» که واشنگتن از دست داد
اسلاوین در روایت خود از گفتوگو با محسن رضایی در سالهای ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ نیز استفاده کرده و به نقل از او نوشته است که آن مقطع، «زمان طلایی» برای حل اختلافات ایران و آمریکا بود.
این تعبیر، صرفاً یک توصیف تاریخی نیست؛ بلکه نشاندهنده تغییری است که در محاسبات دو کشور طی دو دهه گذشته رخ داده است.
ایران در آن سالها با مجموعهای از فشارهای امنیتی و اقتصادی مواجه بود، اما هنوز بسیاری از تحولات منطقهای که بعدها به افزایش نفوذ تهران منجر شد، شکل نگرفته بود. در مقابل، آمریکا نیز هنوز وارد باتلاق طولانی جنگ عراق نشده بود.
به این ترتیب، پنجرهای برای توافق و مدیریت اختلافات وجود داشت؛ اما این پنجره به جای آنکه به یک مسیر پایدار دیپلماتیک تبدیل شود، با تصمیمهای بعدی واشنگتن بسته شد.
عراق؛ تجربهای که آمریکا میتوانست از آن درس بگیرد
جنگ عراق نقطه عطف دیگری در این روند بود.
آمریکا پس از سرنگونی صدام حسین، با مجموعهای از بحرانهای امنیتی، سیاسی و اقتصادی مواجه شد که هزینههای سنگینی برای واشنگتن و منطقه به همراه داشت.
به اعتقاد این تحلیلگر آمریکایی، دولت بوش در دوره دوم ریاستجمهوری خود در نهایت به این نتیجه رسید که ورود مستقیم به جنگ با ایران، کشوری بزرگتر، ریشهدارتر و پیچیدهتر از عراق، میتواند هزینههایی بسیار سنگینتر داشته باشد.
دولت باراک اوباما نیز مسیر متفاوتی را در پیش گرفت و تلاش کرد از طریق دیپلماسی هستهای، اختلافات با تهران را مدیریت کند.
نتیجه این رویکرد، توافق برجام در سال ۲۰۱۵ بود؛ توافقی که با مشارکت آمریکا، ایران، انگلیس، فرانسه، روسیه، چین و آلمان شکل گرفت و در شورای امنیت سازمان ملل نیز به تصویب رسید.
خروج از برجام؛ بازگشت سیاست «فشار حداکثری»
ورود دونالد ترامپ به کاخ سفید، مسیر دیپلماسی را تغییر داد.
ترامپ در دوره نخست ریاستجمهوری خود از برجام خارج شد و سیاست «فشار حداکثری» را علیه ایران در پیش گرفت. تحریمها بازگشتند و در ادامه، سردار قاسم سلیمانی نیز در بغداد ترور شد.
از نگاه منتقدان این سیاست، فشار حداکثری نهتنها به تغییر رفتار ایران منجر نشد، بلکه در بسیاری از حوزهها باعث افزایش بیاعتمادی تهران نسبت به وعدهها و تعهدات واشنگتن شد.
در نتیجه، تجربه برجام نیز به یکی دیگر از نقاط تعیینکننده در شکلگیری وضعیت امروز روابط ایران و آمریکا تبدیل شد.
از جنگ عراق تا بحران امروز؛ یک خطای محاسباتی تکرارشونده؟
تحلیل باربارا اسلاوین در نهایت به یک گزاره مهم ختم میشود: آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر میان دو مسیر انتخاب داشت؛ تمرکز بر مقابله با القاعده یا ورود به یک «جنگ جهانی علیه تروریسم» با دامنهای بسیار گستردهتر.
از نگاه او، انتخاب مسیر دوم به جنگ عراق و پیامدهای گسترده آن منجر شد و اکنون نیز رویارویی مستقیم با ایران، هزینههای جدیدی برای آمریکا و اقتصاد جهانی ایجاد کرده است.
اما از زاویهای دیگر، این روایت نشان میدهد که مسئله تنها به تصمیمهای امروز واشنگتن محدود نمیشود. در دو دهه گذشته، مجموعهای از فرصتهای دیپلماتیک یکی پس از دیگری ایجاد و سپس از بین رفتهاند.
ایران در سالهای ابتدایی پس از ۱۱ سپتامبر، همکاری محدودی با آمریکا در افغانستان داشت؛ در سال ۲۰۰۳ پیشنهاد مذاکره جامع مطرح شد و در سال ۲۰۱۵ نیز برجام شکل گرفت. با این حال، هر بار مسیر تعامل با تصمیمی از سوی واشنگتن دچار وقفه شد.
تهران امروز دیگر ایران سال ۲۰۰۱ نیست
مهمترین نکته راهبردی این روایت شاید همین باشد: محاسبات ایران و آمریکا در سال ۲۰۲۶ با سال ۲۰۰۱ تفاوت بنیادین دارد.
ایران در طول بیش از دو دهه گذشته تجربههای متعددی از تحریم، فشار اقتصادی، تهدید نظامی، ترور فرماندهان و خروج آمریکا از توافقهای بینالمللی داشته است.
در مقابل، آمریکا نیز دیگر با شرایط یکجانبه سالهای نخست پس از ۱۱ سپتامبر مواجه نیست. ظهور چین، بازگشت روسیه به معادلات امنیتی، تغییر توازن قدرت در غرب آسیا و افزایش اهمیت مسیرهای انرژی، محیط راهبردی واشنگتن را پیچیدهتر کرده است.
از این منظر، اگر واشنگتن امروز به دنبال خروج از بحران و بازگشت به میز مذاکره باشد، نمیتواند انتظار داشته باشد تهران با همان محاسبات دو دهه قبل وارد مذاکره شود.
جمعبندی؛ فرصتهای دیپلماتیک ارزانتر از جنگ بودند
روایت این روزنامهنگار آمریکایی در واقع یک اعتراف دیرهنگام به هزینه فرصتهای از دسترفته در سیاست خارجی واشنگتن است.
آنچه امروز بهعنوان یک بحران امنیتی و نظامی بزرگ مطرح است، میتوانست در مقاطع مختلف با دیپلماسی مدیریت شود؛ اما تصمیمهایی مانند قرار دادن ایران در «محور شرارت»، بیپاسخ گذاشتن پیشنهاد مذاکره جامع تهران در سال ۲۰۰۳ و خروج یکجانبه از برجام، مسیر روابط دو کشور را به سمت بیاعتمادی بیشتر سوق داد.
اکنون اگر آمریکا به دنبال راهی برای پایان دادن به رویارویی با ایران باشد، با کشوری مواجه است که در طول این سالها تجربه و ظرفیتهای راهبردی متفاوتی به دست آورده است.
پیام اصلی این روایت برای واشنگتن روشن است: فرصتهایی که دیروز از دست رفتند، امروز دیگر با همان شرایط قابل بازسازی نیستند و هزینه بازگشت به مسیر دیپلماسی، احتمالاً بسیار بیشتر از دو دهه قبل خواهد بود.