صفحه سیاست گزارش می دهد؛

چه کسی تفاهم ایران و آمریکا را شکست؟ هرمز، تراستی‌ها و نبرد بر سر روایت‌ها

در روزهایی که پرونده تراستی‌های نفتی و نحوه مواجهه ایران و آمریکا بار دیگر به یکی از محورهای بحث سیاسی و رسانه‌ای تبدیل شده، یک پرسش مهم بیش از گذشته مطرح است: آیا شکست مسیر تفاهم تهران و واشنگتن را باید فقط به اقدامات یک جریان سیاسی داخلی نسبت داد، یا آنکه مجموعه‌ای از بدعهدی‌های آمریکا، تغییر در ترتیبات مورد توافق و مخالفت برخی جریان‌ها در داخل، در شکل‌گیری وضعیت امروز نقش داشته‌اند؟

صفحه سیاست را در گوگل دنبال کنید
چه کسی تفاهم ایران و آمریکا را شکست؟ هرمز، تراستی‌ها و نبرد بر سر روایت‌ها
صفحه سیاست-

در بخشی از اظهارات یاشار سلطانی درباره تراستی‌های نفتی، با اشاره به جریان سیاسی پایداری، این جریان در برهم خوردن تفاهم میان ایران و آمریکا مؤثر دانسته شده است. این نگاه پیش‌تر نیز در برخی تحلیل‌ها و گزارش‌های رسانه‌ای مطرح شده و نقش جریان‌های داخلی ایران در از دست رفتن فرصت‌های دیپلماتیک مورد توجه قرار گرفته بود.

اما مسئله اصلی اینجاست: آیا می‌توان شکست یک تفاهم چندلایه را به یک جریان سیاسی، یک اقدام یا حتی یک حادثه خاص تقلیل داد؟

تنگه هرمز؛ قلب اختلاف تهران و واشنگتن

برای فهم آنچه اتفاق افتاده، باید به یکی از حساس‌ترین بخش‌های این پرونده یعنی تنگه هرمز بازگشت.

بر اساس روایتی که درباره مفاد تفاهم مطرح شده، یکی از موضوعات مهم برای ایران، حفظ ترتیبات مورد نظر تهران درباره مدیریت و امنیت این آبراه راهبردی بوده است.

اهمیت هرمز روشن است؛ یکی از مهم‌ترین مسیرهای انتقال انرژی جهان که هرگونه اختلال در آن می‌تواند بازار نفت و اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد.

بنابراین اگر ترتیبات مربوط به هرمز بخشی از تفاهم بوده باشد، تغییر آن نمی‌توانسته صرفاً یک اختلاف معمولی میان دو طرف تلقی شود.

هرمز برای ایران فقط یک مسیر کشتیرانی نیست؛ بخشی از معادله امنیت ملی و ابزار بازدارندگی کشور است. در سوی دیگر نیز آمریکا و متحدانش، آزادی کشتیرانی و جریان انرژی از این آبراه را یک موضوع راهبردی می‌دانند. همین تفاوت نگاه، هرمز را به یکی از نقاط اصلی برخورد منافع دو طرف تبدیل کرده است.

آیا آمریکا پیش از ایران از تفاهم فاصله گرفت؟

منتقدان روایت «خودسرها تفاهم را شکستند» معتقدند باید سلسله اتفاقات پیش از تحولات هرمز را نیز بررسی کرد.

از نگاه این جریان، آزاد نشدن دارایی‌های مورد انتظار ایران و استمرار برخی اقدامات آمریکا در دیگر جبهه‌ها، نشانه‌هایی از عدم اجرای کامل تعهدات واشنگتن بوده است.

در چنین شرایطی، تهران با یک انتخاب روبه‌رو بوده است: یا نسبت به تغییرات ایجادشده واکنش نشان دهد و بر تعهدات مورد توافق پافشاری کند، یا برای حفظ مسیر دیپلماسی، از بخشی از مواضع خود عقب‌نشینی کند.

تحلیل ارائه‌شده در متن مورد بررسی، گزینه نخست را مبنای تصمیم ایران می‌داند.

اما در کنار این مسئله، نمی‌توان از یک عامل داخلی نیز غافل شد. در داخل ایران نیز جریان‌ها و افرادی وجود داشته‌اند که با اصل تفاهم یا برخی مفاد آن همراه نبوده و برای تغییر مسیر مذاکرات یا برهم خوردن ترتیبات شکل‌گرفته تلاش کرده‌اند.

نقش این جریان‌ها را نمی‌توان بدون بررسی شواهد و رفتارهای سیاسی آنها نادیده گرفت. همان‌طور که نمی‌توان به دلیل وجود مخالفان داخلی تفاهم، نقش رفتار آمریکا و بدعهدی‌های واشنگتن را از معادله حذف کرد.

از نگاه صفحه سیاست، آنچه امروز با آن مواجهیم، محصول یک عامل واحد نیست؛ بلکه حاصل برهم‌خوردن یک معادله چندلایه است: بدعهدی و بهانه‌جویی آمریکا از یک سو و تلاش برخی جریان‌های داخلی برای جلوگیری از پیشرفت تفاهم از سوی دیگر.

نادیده گرفتن هر یک از این دو ضلع، تصویری ناقص از آنچه بر سر این تفاهم آمده ارائه می‌دهد.

بنابراین، مسئله فقط این نیست که «چه کسی تفاهم را شکست»؛ مسئله این است که چگونه مجموعه‌ای از رفتارهای متقابل، فشارهای خارجی و اختلافات داخلی، مسیری را که می‌توانست به یک تفاهم پایدارتر منجر شود، به وضعیت پرتنش امروز رساند.

«کریدور جنوبی»؛ نقطه‌ای که اختلاف را امنیتی کرد

یکی از نقاط کلیدی این روایت، موضوع ایجاد یا باز کردن مسیری در بخش جنوبی تنگه هرمز است.

در تحلیل مورد بحث، این اقدام به‌عنوان تغییری اساسی در ترتیبات مورد توافق تلقی شده؛ تغییری که از نگاه تهران می‌توانست به معنای بی‌اثر شدن بخشی از دستاوردهای تفاهم باشد.

اگر چنین برداشتی از سوی تصمیم‌گیران ایرانی وجود داشته باشد، واکنش به آن را نمی‌توان صرفاً یک اقدام نظامی منفک از روند مذاکرات دانست.

در این چارچوب، هشدارهای اولیه و سپس اقدام علیه شناورها، از سوی حامیان این تحلیل به‌عنوان تلاش برای جلوگیری از تثبیت یک وضعیت جدید در هرمز تفسیر می‌شود.

به بیان دیگر، هرمز در این روایت فقط یک موضوع دریایی نیست؛ نقطه‌ای است که در آن دیپلماسی، امنیت، اقتصاد انرژی و بازدارندگی به یکدیگر گره خورده‌اند.

چرا روایت «خودسرها» برای برخی جذاب است؟

روایت ساده معمولاً قدرت بیشتری در فضای رسانه‌ای دارد.

اینکه گفته شود «یک گروه داخلی با اقدامی خودسرانه همه چیز را به هم زد»، داستانی روشن، کوتاه و قابل انتقال به افکار عمومی است.

اما دیپلماسی معمولاً چنین ساده نیست.

تفاهم‌های بین‌المللی حاصل مجموعه‌ای از تعهدات، ضمانت‌ها، اقدامات متقابل و محاسبات امنیتی هستند. بنابراین برای تحلیل سرنوشت یک تفاهم، باید تمام زنجیره وقایع را بررسی کرد، نه فقط آخرین حلقه آن.

اگر اقدامات آمریکا پیش از واکنش ایران، از سوی تهران نقض تعهدات تلقی شده باشد، روایت «ایران تفاهم را شکست» بدون توضیح درباره وقایع مقدم بر آن، تصویری ناقص از ماجرا خواهد بود.

از سوی دیگر، اگر جریان‌هایی در داخل نیز همزمان برای تغییر مسیر تفاهم تلاش کرده باشند، نادیده گرفتن این عامل نیز به همان اندازه تحلیل را یک‌سویه می‌کند.

تراستی‌های نفتی؛ چرا نباید اصل پرونده گم شود؟

پرونده تراستی‌های نفتی نیز در همین نقطه اهمیت پیدا می‌کند.

اختلاف درباره نحوه فروش و انتقال درآمدهای نفتی، یک مسئله اقتصادی و حاکمیتی است و نمی‌توان آن را صرفاً به اختلاف میان احزاب و جریان‌های سیاسی تقلیل داد.

حتی اگر درباره نقش جریان‌های سیاسی در سیاست خارجی اختلاف نظر وجود داشته باشد، پرسش‌های اصلی پرونده تراستی‌ها همچنان پابرجاست:

چه سازوکاری برای فروش نفت ایجاد شد؟

چه کسانی بر فرآیندها نظارت داشتند؟

درآمدهای حاصل از فروش چگونه منتقل شد؟

و سازوکار پاسخگویی و نظارت بر این منابع چگونه تعریف شده بود؟

این پرسش‌ها مستقل از رقابت‌های جناحی باید پاسخ داده شوند.

زیرا اگر پرونده تراستی‌ها به یک دعوای سیاسی میان جناح‌ها تقلیل پیدا کند، ممکن است اصل مسئله یعنی شفافیت در فروش نفت، نحوه انتقال منابع و سازوکار نظارت بر درآمدهای کشور به حاشیه برود.

هرمز؛ محل برخورد دیپلماسی و بازدارندگی

ماجرای هرمز را نمی‌توان جدا از مفهوم بازدارندگی ایران تحلیل کرد.

برای تهران، حفظ توان اعمال حاکمیت و تأمین امنیت در آب‌های پیرامونی، بخشی از معادله امنیت ملی است. برای آمریکا و متحدانش نیز آزادی کشتیرانی و جریان انرژی در هرمز یک موضوع راهبردی محسوب می‌شود.

به همین دلیل، هر تغییری در وضعیت موجود می‌تواند پیامدهایی فراتر از یک حادثه دریایی داشته باشد.

در چنین شرایطی، واکنش نظامی یا امنیتی هر طرف می‌تواند پیام دیپلماتیک نیز داشته باشد.

هرمز در واقع جایی است که یک اختلاف سیاسی می‌تواند در مدت کوتاهی به مسئله‌ای امنیتی و اقتصادی تبدیل شود؛ به‌ویژه زمانی که پای نفت، تحریم، کشتیرانی و درآمدهای ارزی ایران همزمان در میان باشد.

مسئله اصلی؛ چه عواملی تفاهم را از مسیر خارج کردند؟

در نهایت، شاید سؤال دقیق‌تر از «چه کسی تفاهم را شکست؟» این باشد که چه مجموعه عواملی تفاهم ایران و آمریکا را از مسیر اولیه خود خارج کرد؟

اگر آمریکا به تعهدات خود پایبند نمانده و با طرح شروط جدید، تغییر مواضع یا اقدامات خارج از چارچوب مورد توافق، مسیر تفاهم را مختل کرده باشد، نمی‌توان مسئولیت این اقدامات را نادیده گرفت.

در مقابل، برخی جریان‌ها و چهره‌های سیاسی در داخل نیز با مخالفت با روند تفاهم و تلاش برای تغییر معادلات موجود، در پیچیده‌تر شدن مسیر دیپلماسی نقش داشته‌اند.

از نگاه صفحه سیاست، آنچه امروز با آن مواجهیم، محصول یک عامل واحد نیست؛ بلکه حاصل برهم‌خوردن یک معادله چندلایه است: بدعهدی و بهانه‌جویی آمریکا از یک سو و تلاش برخی جریان‌های داخلی برای جلوگیری از پیشرفت تفاهم از سوی دیگر.

ترکیب این دو روند می‌تواند یکی از مهم‌ترین عوامل توضیح‌دهنده وضعیت امروز باشد.

به همین دلیل، تقلیل کل ماجرا به «کار آمریکا» یا برعکس، نسبت دادن تمام شکست تفاهم به «مخالفان داخلی»، هر دو می‌تواند مانع دیدن تصویر کامل شود.

نبرد اصلی بر سر هرمز نیست؛ بر سر روایت ماجراست

آنچه امروز اهمیت دارد، فقط این نیست که در تنگه هرمز چه اتفاقی افتاد؛ بلکه این است که این اتفاق چگونه روایت خواهد شد.

یک روایت، تمام مسئولیت شکست تفاهم را متوجه یک جریان داخلی می‌کند.

روایت دیگر، نقطه آغاز بحران را در رفتار آمریکا و تغییر ترتیبات مورد توافق جست‌وجو می‌کند.

اما واقعیت می‌تواند ترکیبی از هر دو باشد؛ هم نمی‌توان از نقش آمریکا در بدعهدی، تغییر مواضع و ایجاد موانع در مسیر تفاهم چشم پوشید و هم نمی‌توان نقش مخالفان داخلی تفاهم و تلاش آنها برای تغییر مسیر مذاکرات را نادیده گرفت.

از این منظر، پرونده تراستی‌ها، اختلافات مربوط به هرمز و روند مذاکرات ایران و آمریکا را باید در یک زنجیره به‌هم‌پیوسته دید؛ زنجیره‌ای که در آن فشار خارجی، اختلافات داخلی، منافع اقتصادی و محاسبات امنیتی همزمان بر سرنوشت تفاهم اثر گذاشته‌اند.

مسئله امروز، پیدا کردن یک مقصر برای تمام ماجرا نیست؛ مسئله فهم مجموعه عواملی است که تفاهم را از مسیر خود خارج کردند.

و در این میان، نباید اجازه داد دعوای سیاسی بر سر «چه کسی مقصر است» اصل پرونده تراستی‌ها و ضرورت شفافیت درباره سازوکار فروش نفت و جابه‌جایی درآمدهای کشور را به حاشیه ببرد.

در نهایت، اگر قرار است از این تجربه درس گرفته شود، باید هم بدعهدی طرف خارجی را دید و هم موانع و مخالفت‌های داخلی را؛ زیرا نادیده گرفتن هر کدام از این دو، فقط بخشی از واقعیت را روایت می‌کند.

 

اخبار مرتبط
ارسال نظر