تحولات امنیتی غرب آسیا در جریان «جنگ رمضان» را میتوان از منظر دیگری نیز بررسی کرد؛ تغییری تدریجی در شیوه تعریف قدرت و بازدارندگی در منطقه.
در الگوی سنتی، برتری نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی بر پایه برخورداری از فناوری پیشرفته، نیروی هوایی، سامانههای پدافندی و شبکه گسترده پایگاههای نظامی تعریف میشد. در مقابل، بازیگران محور مقاومت تلاش کردهاند با تکیه بر موشکهای بالستیک، پهپادها، توان دریایی نامتقارن و عمق جغرافیایی، هزینه چنین برتریای را افزایش دهند.
به همین دلیل، مسئله اصلی دیگر صرفاً این نیست که کدام طرف سلاحهای پیشرفتهتری در اختیار دارد؛ بلکه پرسش مهمتر این است که کدام طرف میتواند هزینه بیشتری به زیرساختهای حیاتی طرف مقابل تحمیل کند و در یک درگیری طولانیتر دوام بیاورد.
این تغییر نگاه، اهمیت جغرافیای منطقه را نیز دوچندان کرده است؛ جغرافیایی که از تنگه هرمز تا بابالمندب، مجموعهای از گلوگاههای حیاتی انرژی و تجارت جهانی را در خود جای داده است.
بابالمندب؛ وقتی جغرافیا به اهرم فشار تبدیل میشود
یکی از مهمترین نمونههای این تغییر معادله را میتوان در دریای سرخ و تنگه بابالمندب مشاهده کرد.
اقدامات انصارالله یمن در سالهای اخیر نشان داده است که حتی یک بازیگر غیردولتی میتواند با بهرهگیری از ظرفیتهای موشکی و پهپادی، امنیت یکی از مهمترین مسیرهای تجارت دریایی جهان را تحت تأثیر قرار دهد.
اهمیت بابالمندب تنها به عبور کشتیها محدود نیست. این آبراه یکی از حلقههای اتصال مسیر دریایی آسیا و خاورمیانه به کانال سوئز و بازارهای اروپا محسوب میشود. هرگونه ناامنی در این مسیر میتواند شرکتهای کشتیرانی را به تغییر مسیر، افزایش زمان سفر و در نتیجه تحمل هزینههای بیشتر وادار کند.
از این منظر، راهبرد انصارالله را میتوان نمونهای از بازدارندگی نامتقارن دانست؛ یعنی استفاده از هزینههای نسبتاً محدود برای ایجاد هزینههای اقتصادی و امنیتی بزرگتر برای طرف مقابل.
البته ادعاهای مربوط به ایجاد سازوکارهای جدید برای اخذ عوارض یا معافیت برخی ناوگانها نیازمند راستیآزمایی مستقل است؛ اما اصل مسئله روشن است: امنیت دریای سرخ به یکی از متغیرهای مؤثر بر محاسبات اقتصادی و امنیتی منطقه تبدیل شده است.
اردن؛ پیام موشکی تهران به واشنگتن
در محور دوم، پایگاههای آمریکا در منطقه قرار دارند؛ زیرساختهایی که بخشی از شبکه نظامی واشنگتن در غرب آسیا را تشکیل میدهند.
گزارشها درباره حملات موشکی ایران به مواضع آمریکا در اردن، فارغ از میزان خسارت ادعاشده، از یک منظر اهمیت راهبردی دارد: گسترش دامنه جغرافیایی میدان پاسخ.
اگر پایگاههای نظامی آمریکا در کشورهای منطقه در معرض تهدید مستقیم قرار بگیرند، واشنگتن دیگر نمیتواند محاسبات خود را صرفاً بر اساس فاصله جغرافیایی میان ایران و میدان نبرد تنظیم کند.
این همان نقطهای است که توان موشکی میتواند از یک ابزار صرفاً نظامی به یک ابزار سیاسی تبدیل شود؛ زیرا تهدید معتبر علیه زیرساختهای نظامی، میتواند آزادی عمل تصمیمگیران را محدود و هزینه ورود به یک درگیری جدید را افزایش دهد.
حتی در شرایطی که آمریکا یا کشورهای میزبان از رهگیری موشکها سخن بگویند، صرف نیاز به فعالسازی سامانههای دفاعی و قرار گرفتن پایگاهها و مناطق حساس در وضعیت هشدار، بخشی از هزینه امنیتی درگیری را ایجاد میکند.
بنابراین، مسئله اصلی فقط «اصابت» یا «عدم اصابت» نیست؛ بلکه تحمیل هزینه دفاعی، افزایش سطح هشدار و تغییر محاسبات طرف مقابل نیز بخشی از معادله بازدارندگی محسوب میشود.
هرمز؛ مهمترین کارت ژئوپلیتیکی ایران
اگر بابالمندب یکی از اهرمهای مهم فشار در غرب آسیا باشد، تنگه هرمز جایگاهی بهمراتب حساستر دارد.
اهمیت هرمز از این واقعیت ناشی میشود که بخش قابل توجهی از تجارت انرژی خلیج فارس از این گذرگاه عبور میکند. به همین دلیل، هرگونه افزایش تنش در هرمز میتواند به سرعت از سطح یک بحران امنیتی منطقهای فراتر رفته و بازارهای جهانی انرژی را تحت تأثیر قرار دهد.
در چنین شرایطی، توانایی ایران برای نظارت، کنترل و در صورت تشدید بحران محدود کردن تردد دریایی، به یک اهرم ژئوپلیتیکی تبدیل میشود.
اما قدرت هرمز فقط در توان نظامی برای ایجاد اختلال در تردد خلاصه نمیشود. سه مؤلفه در کنار یکدیگر اهمیت دارند: توان نظامی، اراده سیاسی و مدیریت حقوقی و دیپلماتیک آبراه.
همین نکته یک واقعیت مهم را آشکار میکند: قدرت ژئوپلیتیکی زمانی پایدار میماند که با دیپلماسی و اقتصاد همراه شود.
اگر استفاده از ظرفیت هرمز صرفاً در قالب تقابل نظامی تعریف شود، احتمال افزایش فشارهای بینالمللی و حرکت تدریجی برخی کشورها به سمت مسیرهای جایگزین افزایش مییابد. بنابراین، حفظ قدرت بازدارندگی هرمز در بلندمدت نیازمند ترکیب قدرت سخت، دیپلماسی منطقهای و پیوندهای اقتصادی است.
مقاومت و عبور از منطق «برتری تسلیحاتی»
آنچه از مجموع این تحولات میتوان برداشت کرد، تغییر تدریجی در مفهوم برتری نظامی است.
در گذشته، برتری یک طرف عمدتاً با تعداد هواپیماها، ناوها، سامانههای پدافندی و حجم تسلیحات پیشرفته سنجیده میشد. اما جنگهای جدید نشان دادهاند که توان ایجاد اختلال در زنجیره تأمین، تهدید پایگاههای نظامی، مختل کردن مسیرهای دریایی و تحمیل هزینه اقتصادی نیز میتواند بخشی از قدرت ملی باشد.
در این چارچوب، محور مقاومت تلاش کرده است از مزیتهای جغرافیایی و ظرفیتهای نامتقارن خود برای ایجاد یک شبکه فشار چندلایه استفاده کند؛ شبکهای که در آن ایران، یمن و سایر بازیگران منطقهای هر کدام از یک موقعیت جغرافیایی و ابزار متفاوت برای افزایش هزینههای طرف مقابل بهره میبرند.
این رویکرد البته به معنای حذف برتری فناوری نظامی آمریکا و متحدانش نیست؛ بلکه نشان میدهد برتری فناورانه لزوماً به معنای توانایی تحمیل اراده سیاسی نیست.
پاشنه آشیل مقاومت؛ اقتصاد و تابآوری
با وجود تمام این ظرفیتها، یک سؤال اساسی همچنان باقی است: آیا بازدارندگی نظامی میتواند بدون پشتوانه اقتصادی و اجتماعی در بلندمدت پایدار بماند؟
پاسخ به این پرسش اهمیت زیادی دارد. جنگ فرسایشی تنها ذخایر موشکی و تجهیزات نظامی را مصرف نمیکند؛ اقتصاد، زیرساخت، تجارت، سرمایه انسانی و ظرفیت اجتماعی کشورها نیز تحت فشار قرار میگیرد.
از این منظر، تحریمهای اقتصادی و فشارهای معیشتی میتواند یکی از مهمترین نقاط آسیبپذیری کشورهای عضو یا نزدیک به محور مقاومت باشد.
بنابراین مرحله پس از جنگ، به اندازه میدان نبرد اهمیت خواهد داشت. اگر ظرفیت نظامی با بازسازی اقتصادی، توسعه تجارت منطقهای، تقویت زیرساختها و افزایش تابآوری داخلی همراه نشود، بخشی از دستاوردهای راهبردی ممکن است در بلندمدت با چالش مواجه شود.
جنگ بر سر هزینههاست
تحولات اخیر غرب آسیا نشان میدهد که رقابت میان ایران و آمریکا و متحدانش صرفاً رقابت بر سر تعداد موشکها، جنگندهها یا سامانههای پدافندی نیست؛ بلکه رقابت بر سر توانایی تحمیل هزینه و تحمل هزینه است.
بابالمندب، هرمز و پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه، سه نمونه متفاوت از این منطق جدید هستند؛ یکی در حوزه تجارت دریایی، دیگری در حوزه انرژی و سومی در حوزه امنیت نظامی.
اگر این روند ادامه پیدا کند، معماری امنیتی غرب آسیا بیش از گذشته از یک ساختار مبتنی بر برتری یک قدرت خارجی به سمت موازنهای چندلایه و پرهزینه حرکت خواهد کرد.
با این حال، تثبیت چنین موازنهای تنها با قدرت موشکی و نظامی امکانپذیر نیست. دیپلماسی منطقهای، پیوندهای اقتصادی، تابآوری داخلی و مدیریت هوشمندانه آبراههای راهبردی، عواملی هستند که تعیین میکنند دستاوردهای میدانی تا چه اندازه میتوانند به یک قدرت پایدار ژئوپلیتیکی تبدیل شوند.