تصاویر فرودگاه کابل در اوت ۲۰۲۱، یکی از ماندگارترین قابهای سیاست خارجی آمریکا در دو دهه اخیر بود؛ هزاران نفر در تلاش برای خروج از افغانستان و هواپیماهای آمریکایی که آخرین نیروها و شهروندان این کشور را منتقل میکردند.
آمریکا در سال ۲۰۰۱ با هدف سرنگونی طالبان و با شعار مبارزه با تروریسم وارد افغانستان شد. این حضور نزدیک به دو دهه ادامه یافت و میلیاردها دلار هزینه روی دست واشنگتن گذاشت. با این حال، توافق دولت دونالد ترامپ با طالبان در سال ۲۰۲۰ و سپس اجرای خروج نیروها در دولت جو بایدن، سرانجام به سقوط سریع کابل انجامید.
آنچه افغانستان را به یک نقطه عطف تبدیل کرد، صرفاً پایان حضور نظامی آمریکا نبود؛ بلکه سرعت فروپاشی ساختار سیاسی و امنیتی مورد حمایت واشنگتن بود.
آمریکا توانسته بود برای سالها کنترل نظامی گستردهای در افغانستان داشته باشد، اما نتوانست ساختاری ایجاد کند که پس از خروج نیروهای خارجی، بدون حمایت مستقیم آنها دوام بیاورد.
به همین دلیل، افغانستان به نمادی از یک محدودیت مهم در قدرت آمریکا تبدیل شد: پیروزی نظامی لزوماً به معنای پیروزی سیاسی نیست.
عراق؛ هزینهای که پایان نمییابد
افغانستان تنها تجربهای نبود که این پرسش را ایجاد کرد.
جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ نیز نمونه دیگری از فاصله میان پیروزی نظامی و نتیجه سیاسی بود. حکومت صدام حسین در مدت کوتاهی سقوط کرد، اما پایان جنگ به معنای پایان بحران نبود. بیثباتی سیاسی، ظهور گروههای مسلح، شکافهای اجتماعی و هزینههای سنگین انسانی و اقتصادی، عراق را وارد مرحلهای طولانی از ناامنی کرد.
مجموع این تجربهها به تدریج محاسبات واشنگتن را تغییر داد. آمریکا دیگر مانند دهههای گذشته تمایل نداشت برای هر بحران، نیروی زمینی گسترده اعزام کند. تحریم اقتصادی، فشار سیاسی، ائتلافسازی، عملیات محدود و استفاده از توان هوایی و دریایی، به ابزارهای مهمتری در سیاست خارجی آمریکا تبدیل شدند.
اما همین تغییر رویکرد، پیام دیگری نیز برای رقبای آمریکا داشت: واشنگتن همچنان میتواند ضربه بزند، اما مدیریت پیامدهای یک جنگ برایش بسیار دشوارتر شده است.
ایران؛ آزمونی متفاوت از افغانستان و عراق
حالا این پرسش در برابر ایران بار دیگر مطرح شده است.
در رویارویی اخیر آمریکا با ایران، واشنگتن تلاش کرد با استفاده از توان نظامی خود، بخشی از ظرفیتهای راهبردی ایران را هدف قرار دهد و محاسبات تهران را تغییر دهد.
اما مسئله اصلی، صرفاً میزان خسارت واردشده در یک عملیات نظامی نیست. سؤال مهمتر این است که آیا چنین حملاتی میتواند به تغییر پایدار در رفتار، توانمندیها و سیاستهای ایران منجر شود یا نه.
در حوزه هستهای، حتی وارد کردن ضربه به برخی زیرساختها لزوماً به معنای پایان دانش، نیروی انسانی و ظرفیت بومی یک کشور نیست. در حوزه موشکی نیز از بین بردن برخی زیرساختها با حذف کامل توان بازدارندگی تفاوت دارد.
از سوی دیگر، ساختارهای سیاسی و امنیتی منطقه نیز با یک حمله نظامی به سادگی از میان نمیروند. به همین دلیل، واشنگتن با همان مسئلهای روبهرو میشود که پیشتر در افغانستان و عراق تجربه کرده بود: چگونه باید یک دستاورد نظامی را به نتیجه سیاسی پایدار تبدیل کرد؟
هرمز؛ جایی که قدرت نظامی با ژئوپلیتیک برخورد میکند
در این میان، تنگه هرمز اهمیت ویژهای دارد.
هرمز صرفاً یک آبراه نیست؛ یکی از مهمترین گلوگاههای انرژی جهان است و هرگونه بیثباتی در آن میتواند پیامدهایی فراتر از مرزهای ایران و آمریکا ایجاد کند.
به همین دلیل، هر اقدام نظامی در این منطقه میتواند زنجیرهای از پیامدهای اقتصادی، امنیتی و سیاسی را به دنبال داشته باشد؛ پیامدهایی که الزاماً قابل کنترل توسط آغازکننده بحران نیستند.
اینجاست که تفاوت میان «توان نظامی» و «کنترل بحران» آشکار میشود.
آمریکا ممکن است از قدرت تخریب گسترده برخوردار باشد، اما برخورد با یک محیط ژئوپلیتیکی پیچیده مانند خلیج فارس، تنها با قدرت آتش تعیین نمیشود. جغرافیا، انرژی، اقتصاد جهانی، توان بازدارندگی طرف مقابل و واکنش بازیگران منطقهای، همگی در نتیجه نهایی مؤثرند.
از کابل تا هرمز؛ یک سؤال مشترک
اگر تجربه افغانستان، عراق و تحولات اخیر منطقه را کنار یکدیگر قرار دهیم، یک الگوی مشترک دیده میشود.
آمریکا همچنان یکی از قدرتمندترین بازیگران نظامی جهان است و توانایی وارد کردن ضربات سنگین را دارد؛ اما مسئله اصلی در سالهای اخیر، نه «آیا واشنگتن میتواند حمله کند؟» بلکه این بوده که آیا میتواند پس از حمله، نتیجه سیاسی مورد نظرش را نیز تحمیل کند؟
فرودگاه کابل نشان داد که برتری نظامی الزاماً به ساختن یک نظم سیاسی پایدار منجر نمیشود. عراق نشان داد که سرنگونی یک حکومت میتواند آغاز بحرانهای جدید باشد. و تحولات پیرامون ایران و تنگه هرمز بار دیگر این پرسش را مطرح کرده که آیا ضربه نظامی میتواند به تغییر پایدار معادلات منطقهای منجر شود یا خود به تولید بحرانهای تازه کمک میکند.
مسئله اصلی؛ فرسایش قدرت یا تغییر شکل آن؟
البته نباید از این تحولات نتیجه گرفت که آمریکا دیگر یک قدرت تعیینکننده نیست. واشنگتن همچنان از شبکه گستردهای از متحدان، ظرفیت اقتصادی، فناوری نظامی، توان اطلاعاتی و نفوذ سیاسی برخوردار است.
آنچه تغییر کرده، بیشتر تصویر قدرت آمریکا و هزینه استفاده از آن است.
در گذشته، بسیاری از بازیگران تصور میکردند برتری نظامی آمریکا میتواند در نهایت قواعد بازی را تعیین کند. اما تجربه دو دهه اخیر نشان داده است که در بسیاری از بحرانها، وارد کردن ضربه آسانتر از ساختن نظم سیاسی پس از آن است.
از کابل تا هرمز، بنابراین مسئله اصلی را باید در یک جمله خلاصه کرد:
آمریکا هنوز قدرت ضربه زدن دارد؛ اما تبدیل این قدرت به پیروزی سیاسی پایدار، بیش از گذشته به چالش کشیده شده است.
و شاید همین شکاف میان «قدرت اعمال فشار» و «توان دستیابی به نتیجه» باشد که در سالهای آینده، بیش از خود قدرت نظامی آمریکا، جایگاه این کشور در نظام بینالملل را تعیین خواهد کرد.