چند روزی بود که سردبیر پیشنهادش را مطرح کرده بود. میگفت برای انتخابات پیش روی شوراهای اسلامی شهر و روستا، این بار سراغ یک گزارش میدانی و تصویری برویم؛ نه از آن گزارشهایی که با چند جمله رسمی درباره اهمیت مشارکت سیاسی شروع میشوند و با نقلقولهایی از مسئولان و کارشناسان به پایان میرسند. قرار بود دوربین را ببریم وسط شهر، جلوی آدمهای معمولی را بگیریم و از آنها بپرسیم انتخابات شوراها اصلاً جایی در زندگیشان دارد یا نه.
ایده، در نگاه اول ساده بود. از مردم میپرسیم آیا در انتخابات شرکت میکنند، از عملکرد شوراها چه میدانند و چه انتظاری از اعضای آینده شورا دارند. چند پاسخ متفاوت، چند تصویر از خیابان و بعد هم تدوین گزارش و انتشار در بسترهای مختلف. اما هرچه بیشتر به آن فکر میکردم، بیشتر به این نتیجه میرسیدم که قبل از برداشتن دوربین، بهتر است خودم یک بار این مسیر را بروم؛ ببینم وقتی خبری از دوربین و میکروفن نیست و یک نفر وسط خیابان، بدون مقدمه، درباره انتخابات از مردم سؤال میکند، چه اتفاقی میافتد.
برای همین چند روز زودتر راه افتادم. جمعه بود و من در خانه کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. از آن جمعههایی که آدم نه آنقدر خسته است که تمام روز را بخوابد و نه برنامهای دارد که بهخاطرش از خانه بیرون برود. مدتی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره تصمیم گرفتم بروم سمت مرکز تهران. نه کارت خبرنگاری همراهم بود، نه دوربین و میکروفونی، نه فهرستی از سؤالهایی که قرار بود بپرسم و نه حتی هماهنگی با سردبیر و مدیرمسئول! قرار نبود همان روز گزارش نهایی را تحویل بدهم؛ میخواستم ببینم اصلاً میشود با آدمها درباره انتخابات حرف زد یا نه.
تصورم این بود که کافی است به چند نفر نزدیک شوم، خودم را معرفی کنم و بپرسم درباره انتخابات شوراها چه فکری میکنند. در ذهنم، مردم یا از وضعیت شهرشان گلایه میکردند، یا از عملکرد مسئولان میگفتند، یا توضیح میدادند چرا میخواهند رأی بدهند یا نمیخواهند. حتی فکر کرده بودم شاید کسی پیدا شود که از قبل نامزد موردنظرش را انتخاب کرده باشد و با اشتیاق درباره برنامههای او حرف بزند.
خیابان، اما، برنامه دیگری داشت.
آدمها از کنارم رد میشدند؛ بعضیها با تلفن همراهشان حرف میزدند، بعضیها خرید به دست داشتند و بعضیها چنان سریع قدم برمیداشتند که انگار چند دقیقه تأخیر میتوانست تمام برنامه روزشان را به هم بریزد. برای اولین بار متوجه شدم که حتی شروع یک مصاحبه ساده هم بهانهای میخواهد. باید کسی را انتخاب میکردم که عجله نداشته باشد، از سؤال یک غریبه نترسد و حاضر شود چند دقیقه از وقتش را به موضوعی اختصاص بدهد که شاید تا آن لحظه اصلاً به آن فکر نکرده بود.
به خودم گفتم از یک سؤال ساده شروع کن. نه درباره مشارکت سیاسی، نه درباره اعتماد عمومی و نه درباره نسبت مردم و نهادهای انتخابی. فقط بپرس وقتی اسم انتخابات را میشنوند، اولین چیزی که به ذهنشان میرسد چیست.
اولین نفر، دختری جوان بود که چند لحظهای در پیادهرو ایستاده بود. نزدیک شدم، سلام کردم و توضیح دادم که برای یک گزارش درباره انتخابات میخواهم نظرش را بدانم. بدون اینکه لازم باشد سؤال را دوباره توضیح بدهم، شروع کرد به حرف زدن. از انتخابات اسرائیل گفت، بعد به انتخابات میاندورهای آمریکا رسید و چند جملهای درباره رقابتهای سیاسی و اتفاقاتی که در آن کشورها میافتد، توضیح داد.
من ابتدا فکر کردم شاید تصور کرده از او درباره انتخابات کشورهای دیگر سؤال کردهام. گذاشتم حرفش تمام شود و بعد گفتم: «منظورم انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستای ایرانه. انتخابات پیش رو.» برای لحظهای نگاهم کرد. سرش را تکان داد. منتظر ماندم. فکر کردم شاید حالا که منظورم را فهمیده، حرفش را ادامه بدهد. از او پرسیدم: «خود انتخابات شوراها رو دنبال میکنید؟ مثلاً میدونید چه کسانی قراره نامزد بشن یا اصلاً چه وظایفی دارن و انتخابات چه زمانی برگزار میشه؟»
جوابی نداد. دستش را داخل کیفش برد، سیگاری بیرون آورد و روشن کرد. من همچنان منتظر بودم؛ نه از سر اصرار، بیشتر به این امید که شاید گفتوگو تازه از همینجا شروع شود. چند ثانیه بعد، درحالیکه سیگارش را در دست گرفته بود، راه افتاد. گفتم: «ممنون، روز خوبی داشته باشید.» سرش را کمی برگرداند، نگاهی کرد و رفت.
تمام ماجرا، همین بود. دختر جوان فقط از انتخابات آمریکا و اسرائیل حرف زد، بعد فهمیده بود سؤال من درباره انتخابات ایران است و دیگر تمایلی به ادامه گفتوگو نداشت.
اولین مصاحبهام کمتر از آنچه تصور میکردم طول کشیده بود. نمیدانستم چرا او از انتخابات کشورهای دیگر حرف زده و بعد تمایلی به ادامه گفتوگو نداشته است. شاید اخبار خارجی را بیشتر دنبال میکرد، شاید سؤال را درست نشنیده بود یا شاید صرفاً علاقهای به ادامه صحبت نداشت. از این برخورد کوتاه نمیشد نتیجه قطعی گرفت. تنها چیزی که میدانستم این بود که هنوز پاسخی روشن درباره انتخابات شوراها نگرفتهام.
رأی میدهم، چون باید
بعد از چند دقیقه قدم زدن، سراغ مردی میانسال رفتم. این بار تصمیم گرفتم از همان ابتدا موضوع را کامل توضیح بدهم تا گفتوگو به انتخابات دیگری منحرف نشود.
مرد مکث کرد. بعد گفت: «بالاخره انتخابات مهمیه دیگه. شوراها برای شهر تصمیم میگیرن. مردم هم باید مشارکت داشته باشن». پرسیدم: «خودتون عملکرد شورای شهر رو دنبال میکنید؟ مثلاً میدونید اعضای شورا در چه موضوعاتی تصمیم میگیرن؟»
وقتی درباره عملکرد شورای شهر پرسیدم، پاسخهایش کلی بود؛ از مشکلات شهر و ضرورت رسیدگی به مردم میگفت. اما وقتی سؤال را به تصمیم شخصی خودش نزدیک کردم و پرسیدم در انتخابات پیش رو شرکت میکند یا نه، سریع جواب داد: «بله، من کارمند دولتم؛ باید شرکت کنم.»
پرسیدم اگر کارمند دولت نبود، باز هم رأی میداد؟ لبخند کوتاهی زد و گفت: «حالا شما چرا اینقدر سختش میکنید؟ رأی دادن خوبه دیگه. آدم باید وظیفهاش رو انجام بده.»
پرسیدم: «ولی برای خودتون مهمه که چه کسی وارد شورا بشه؟ مثلاً برنامه نامزدها رو بررسی میکنید؟»
نگاهی به اطراف انداخت و از مشکلات شهر گلایه کرد و معتقد بود باید کسی انتخاب شود که توانایی انجام کار داشته باشد. وقتی دوباره پرسیدم چه چیزی باعث میشود رأی بدهد، گفت: «بالاخره باید یکی رو انتخاب کرد. نمیشه که هیچکس رو انتخاب نکرد.»
نمیشد از این گفتوگو نتیجه گرفت که او رأی دادن را صرفاً یک تکلیف اداری میداند. شاید واقعاً به مشارکت اعتقاد داشت. بااینحال، در صحبتهایش فاصلهای میان تأکید بر اهمیت انتخابات و توضیح شخصیاش درباره انگیزه شرکت در آن وجود داشت؛ فاصلهای که هنوز نمیدانستم چطور باید تفسیرش کنم.
سامان؛ مردی که حتی جمعه هم وقت ندارد
بعد از دو گفتوگوی کوتاه، به دوستم سامان زنگ زدم. او معلم است و موسیقی آموزش میدهد، اما برای گذران زندگی در مرکز تماس یک شرکت بزرگ هم کار میکند؛ شغلی که حتی روزهای تعطیل هم از آن معافش نمیکند.
تماس را جواب داد. از صدای پشت خط معلوم بود سر کار است اما محض احتیاط، پرسیدم کجاست، گفت: «سر کارم دیگه! کجا باید باشم؟ ما پنجشنبه و جمعه و تعطیلی و اینا نداریم که.»
برای او توضیح دادم که در حال آماده کردن گزارشی درباره انتخابات شوراها هستم و میخواهم نظرش را بدانم. همین که اسم انتخابات را آوردم، واکنش نشان داد و گفت الان باید برگردد سر کار و حوصله این حرفها را ندارد.
اصرار کردم که فقط دو دقیقه وقت میگیرد. جواب داد: «من اینجا نشستم تلفن جواب میدم. باید برگردم سر کارم، بعد تو زنگ زدی ازم درباره انتخابات میپرسی؟»
بعد از مکثی کوتاه اضافه کرد که اگر فرصت داشته باشد، درباره خیلی چیزها فکر میکند، اما آن لحظه واقعاً وقت ندارد. تماس را تمام کردیم.
اگر سامان را نمیشناختم، شاید واکنشش را هم نشانه بیعلاقگی به انتخابات میدانستم. اما نمیتوانستم به جای او نتیجه بگیرم که فشار کار دلیل بیتوجهیاش به انتخابات است. شاید حتی در روز تعطیل هم تمایلی به این گفتوگو نداشت. من فقط میدانستم که در آن لحظه، وقتی انتخابات را به موضوع صحبت تبدیل کردم، او به شیفت کاریاش فکر میکرد، نه به نامزدها.
من در خیابان قدم میزدم و وقت آزاد داشتم؛ او پشت خط تلفن، در روز تعطیل، مشغول کاری بود که برای ادامه زندگی به آن نیاز داشت. هر دو در یک شهر زندگی میکردیم، اما انتخابات در آن لحظه جایگاه یکسانی در زندگیمان نداشت.
من از کجا باید بفهمم چه کسی به درد شهر میخورد؟
این بار سراغ مردی رفتم که کنار مغازهای منتظر تمام شدن خرید همسر و فرزندانش بود. او گفت انتخابات شوراها را چندان دنبال نمیکند، اما اهمیت آن را میفهمد؛ چون شهر و مشکلاتش بخشی از زندگی روزمره مردماند.
وقتی پرسیدم چرا پیگیر انتخابات نیست، گفت: «من از کجا باید بفهمم چه کسی به درد شهر میخوره؟»
به اعتقاد او، همه نامزدها وعده میدهند، اما مشخص نیست چه کسی واقعاً توانایی انجام آنها را دارد. در دورههای قبل رأی داده بود، اما همیشه با شناخت کامل تصمیم نگرفته بود؛ گاهی به توصیه اطرافیان و گاهی به امید بهتر شدن اوضاع.
وقتی درباره انتخابات پیش رو پرسیدم، گفت اگر نامزدی با سابقه مشخص و برنامهای قابل بررسی پیدا کند، احتمالاً از او حمایت خواهد کرد. اما صرف دعوت مردم به رأی دادن برایش کافی نیست: «من نمیگم رأی دادن فایده نداره. میگم آدم باید بدونه برای چی داره رأی میده.»
او همچنین به مشکلی اشاره کرد که به نظرش تصمیمگیری را دشوار میکرد: گاهی مردم از یک مشکل شهری شکایت دارند، اما نمیدانند مسئولیت آن بر عهده کدام نهاد است و باید از چه کسی پاسخ بخواهند.
گفتوگوی ما از سه برخورد قبلی طولانیتر شد. او نه از انتخابات عصبانی بود و نه امید زیادی به آن نشان میداد. مسئلهاش بیشتر شناخت نامزدها، آگاهی از مسئولیتهایشان و امکان ارزیابی عملکرد آنها بود.
جمله آخرش در ذهنم ماند: «باید معلوم باشه چه کسی چه مسئولیتی داره.»
شاید مسئله فقط علاقه یا بیعلاقگی به سیاست نباشد. ممکن است فردی به مشکلات شهر اهمیت بدهد و از وضعیت محلهاش ناراضی باشد، اما نداند چگونه میان وعدههای انتخاباتی، اختیارات قانونی شورا و نتیجهای که در زندگی روزمره میبیند، ارتباط برقرار کند.
البته یک گفتوگو برای فهمیدن میزان فراگیری این مسئله کافی نیست. اما دستکم به من یادآوری کرد که سؤال «رأی میدهید یا نه؟» برای شناخت حالوهوای انتخابات کافی نیست. گاهی باید پرسید: «اگر رأی میدهید، بر چه اساسی انتخاب میکنید؟» و مهمتر از آن، «چه چیزی باعث میشود فکر کنید انتخاب شما میتواند تغییری ایجاد کند؟»
مسئله فقط بیحوصلگی نیست
وقتی از خانه بیرون آمده بودم، تصور میکردم با چند سؤال ساده میتوانم بفهمم مردم درباره انتخابات شوراها چه فکری میکنند. بعد از چند برخورد کوتاه و یک تماس تلفنی، متوجه شدم مسئله پیچیدهتر از چیزی است که در ابتدا به نظر میرسید.
دختری که از انتخابات آمریکا و اسرائیل حرف زد، مردی که شرکت در انتخابات را با «باید» توضیح داد، سامان که فرصت صحبت نداشت و شهروندی که میخواست بداند نامزدها واقعاً چه کاری از دستشان برمیآید، تجربههای متفاوتی داشتند. نمیشد همه آنها را در یک دسته قرار داد.
از این برخوردها نمیشد نتیجه گرفت که مردم تهران انتخابات شوراها را جدی نمیگیرند؛ همانطور که نمیشد ادعا کرد همه آنها از وظایف و اختیارات شوراها آگاهاند. برای رسیدن به چنین نتیجهای باید با افراد بیشتری در محلههای مختلف صحبت میکردم و پاسخهایشان را در کنار اطلاعات دقیق درباره وظایف شوراها قرار میدادم.
بااینحال، این گفتوگوها یک پرسش مشترک پیش رویم گذاشتند: انتخابات شوراها، که قرار است با نزدیکترین سطح مدیریت عمومی به زندگی مردم ارتباط داشته باشد، چقدر توانسته خودش را به تجربه روزمره شهروندان وصل کند؟
شوراهای شهر و روستا درباره مسائلی تصمیم میگیرند که مردم هر روز با آنها سروکار دارند؛ از مدیریت شهری و نظارت بر شهرداری تا اولویتهای محلی و کیفیت خدمات عمومی، در چارچوب اختیارات قانونی. بااینحال، ممکن است شهروندی که از ترافیک، وضعیت خیابانها یا مشکلات محلهاش گلایه دارد، ارتباط روشنی میان این مسائل و انتخابات شوراها برقرار نکند. ممکن است اهمیت رأی دادن را بداند، اما نداند کدام نامزد اختیار حل کدام مشکل را دارد. یا حتی با وجود آگاهی از این مسائل، آنقدر درگیر فشارهای روزمره باشد که فرصتی برای پیگیری انتخابات پیدا نکند.
شاید مسئله این نباشد که مردم حوصله انتخابات شوراها را ندارند؛ مسئله این است که زندگی روزمرهشان آنقدر درگیر هزار گرفتاری است که دیگر صرف دعوت به مشارکت نمیتواند آنها را به پای صندوق بکشاند. وقتی شهروند نمیداند رأیاش چه تغییری در خیابان، محله و زندگیاش ایجاد میکند، انتخابات هم به موضوعی دور از دغدغههای روزانهاش تبدیل میشود.