محور اصلی سخنان قالیباف روشن است: مذاکره نه ذاتاً ارزش است و نه ذاتاً ضد ارزش. مذاکره زمانی معنا پیدا میکند که در خدمت منافع ملی، احقاق حقوق مردم، رفع ظلم و تثبیت دستاوردهای مقاومت قرار گیرد. این نگاه، مذاکره را نه هدف، بلکه ابزار میداند؛ ابزاری که ارزش آن به نتیجه و جایگاهی بستگی دارد که در مسیر تأمین منافع کشور پیدا میکند.
شاید مهمترین بخش نامه نیز همین تفکیک باشد؛ تفکیک میان «گفتوگو از موضع قدرت» و «مذاکره از موضع نیاز». در شرایطی که کشور با دشمنی آشکار و چندلایه مواجه است، مذاکره اگر قرار باشد انجام شود، نمیتواند به معنای کنار گذاشتن ابزارهای قدرت یا عدول از اصول باشد. برعکس، منطق حاکم بر نامه قالیباف این است که قدرت و دیپلماسی باید در کنار یکدیگر قرار بگیرند.
از سوی دیگر، قالیباف تلاش کرده مرز خود را با جریانهایی که راهحل مشکلات کشور را در رضایت غرب جستوجو میکنند، روشن کند.
پیام او این است که عقلانیت مورد نظرش به معنای غربگرایی نیست و مذاکره نیز قرار نیست جایگزین مقاومت، تقویت توان داخلی یا اتکا به مردم شود.
نکته مهم دیگر در این نامه، تأکید بر مفهوم «عقلانیت انقلابی» است؛ مفهومی که میتواند حلقه اتصال میان آرمانگرایی و واقعگرایی باشد. کشوری که صرفاً بر آرمانها تکیه کند اما واقعیتهای میدان را نبیند، ممکن است هزینههای سنگینی بپردازد؛ همانطور که کشوری که فقط به محاسبات مادی و رضایت قدرتهای خارجی بیندیشد، ممکن است استقلال و عزت خود را از دست بدهد.
در این چارچوب، مردمباوری، خداباوری و خودباوری سه پایه مهمی هستند که در نامه قالیباف برجسته شدهاند. اگر قرار است مذاکرهای انجام شود، پشتوانه آن باید مردم و قدرت ملی باشد، نه امید به امتیازدهی طرف مقابل.
از همین زاویه، یکی از نکات قابل تأمل نامه، تأکید بر مفهوم «ولایتپذیری» است. ولایتپذیری را نمیتوان به انتخاب گزینشی بخشی از سخنان رهبری تقلیل داد. اگر حفظ استقلال، مقاومت در برابر دشمن و تقویت توان داخلی یک بخش از این منظومه است، حفظ انسجام ملی، جلوگیری از دوقطبیسازی و حل مسائل مردم نیز بخش دیگری از همان منظومه است.
کشور امروز بیش از هر زمان دیگری به ترکیب قدرت، عقلانیت و انسجام نیاز دارد. دشمنان خارجی، مشکلات اقتصادی و فشارهای اجتماعی، سرمایه سیاسی و اجتماعی کشور را به اندازه کافی تحت فشار قرار دادهاند. در چنین شرایطی، تبدیل اختلافنظرهای سیاسی به شکافهای عمیق درون جبهه نیروهای انقلاب، بیش از آنکه به حل مسئله کمک کند، میتواند به تضعیف قدرت ملی منجر شود.
واقعیت این است که نه میتوان هر مذاکرهای را مقدس دانست و نه میتوان هر مذاکرهای را خیانت تلقی کرد. معیار باید روشن باشد: آیا مذاکره قدرت ملی را افزایش میدهد یا کاهش؟ آیا حقوق مردم را تأمین میکند یا نه؟ آیا دستاوردهای کشور را تثبیت میکند یا زمینه عقبنشینی را فراهم میسازد؟ آیا از موضع عزت و اقتدار انجام میشود یا از سر نیاز و فشار؟
اگر پاسخ این پرسشها روشن باشد، اختلاف درباره مذاکره نیز میتواند به یک اختلاف کارشناسی تبدیل شود، نه یک جنگ سیاسی و رسانهای.
شاید پیام اصلی نامه قالیباف همین باشد: مقاومت و مذاکره دو مفهوم متضاد نیستند؛ مذاکره میتواند یکی از ابزارهای مقاومت باشد، مشروط بر آنکه از موضع قدرت، با حفظ عزت و در چارچوب منافع ملی انجام شود. در نهایت، آنچه کشور به آن نیاز دارد نه مذاکرههراسی است و نه مذاکرهزدگی؛ بلکه سیاستی است که هم قدرت بازدارندگی کشور را حفظ کند، هم از ظرفیت دیپلماسی استفاده کند و هم مردم را از میدان تصمیمگیری کنار نگذارد.
عقلانیت انقلابی دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند؛ آرمانها را فراموش نکنیم، اما برای تحقق آنها واقعیتهای میدان را نیز ببینیم.