روایت ۱۶۸ پرنده‌ای که دیگر به خانه بازنگشتند؛ قصه شهدای مدرسه میناب

این گزارش، روایت زندگی‌هایی است که ناتمام ماندند و خاطره‌هایی که هنوز در خانه‌های میناب نفس می‌کشند.

روایت ۱۶۸ پرنده‌ای که دیگر به خانه بازنگشتند؛ قصه شهدای مدرسه میناب
0 دقیقه
صفحه سیاست-

جنگ، آدم‌ها را یک‌باره از زندگی نمی‌گیرد؛ اگر این‌گونه فکر می‌کردید، تصورتان اشتباه است؛ چون اول، صدایشان را از خانه حذف می‌کند، بعد صندلی خالی‌شان کنار سفره عادی می‌شود. خنده‌هایشان قطع می‌شود، بعد دفتر مشق‌شان گوشه اتاق خاک می‌خورد و در آخر، ماه‌ها بعد، تکه‌ای از استخوانشان پیدا می‌شود تا خانواده بفهمد انتظار هم روزی به پایان می‌رسد؛ اما نه آن‌گونه که آرزو می‌کرد. این گزارش، روایت ۱۶۸ نام از قصه ۱۶۸ زندگی ناتمام است؛ روایت کودکانی که زنگ آخر مدرسه‌شان هرگز به پایان نرسید و خانواده‌هایی که هنوز هر خاطره را مثل آخرین نشانی از فرزندشان در آغوش گرفته‌اند. این، روایتی است از عزیزان ایران‌مان که توسط دشمن آمریکایی ـ صهیونی به شهادت رسیدند و دیگر در میان ما نیستند.

ماه‌ها از آن روز گذشته، اما سوگ در میناب هنوز پایان نیافته است. با شناسایی و خاکسپاری دوباره ۶۲ قطعه از پیکر شهدا، خانواده‌ها بار دیگر به بدرقه عزیزانی رفتند که انتظار بازگشتشان، به روایتی تازه از داغ و صبوری تبدیل شد. این روایت‌ها از معلمان و دانش‌آموزان برای آن است که نه فراموش می‌کنیم و نه می‌بخشیم دشمن متجاوز آمریکایی ـ صهیونی را.

سیمرغی از خاک میناب شهید ضحی پسند

کوله‌پشتی بنفش کوچکش را گذاشت کنار کتابخانه درست کنارِ «کتاب فارسی دبستان» که گوشه‌ی جلدش با خط خوشِ پدر، نامی آشنا داشت: ضحی پسند. کتاب‌های برنامه‌ی امروز را درون کیف چید. دلش می‌خواست دقیقه‌ها را فراری بدهد تا به زنگ فارسی برسد؛ تا دوباره دست‌ها را زیر چانه بگذارد و معلم، ادامه‌ی قصه‌ی آن پرنده‌ی افسانه‌ای را برایشان بگوید. هفته‌ی پیش، قصه تا آن‌جا رسیده بود که در شاهنامه، پرنده‌ای بزرگ به نام سیمرغ بر قله‌ی قاف لانه داشته و «زال»، پهلوان ایرانی را بزرگ کرده است. معلم گفته بود موقع جدایی، سیمرغ برای دلداریِ زال، چند پَر به او می‌دهد تا هرگاه پیشامد ناگواری رخ داد، یکی را در آتش بیندازد؛ تا پرنده بی‌معطلی بال بزند، خودش را برساند و پهلوان را از هر پیشامدی، نجات دهد.

ضحی تمام هفته را به سیمرغ فکر کرده بود؛ به این که چطور می‌شود فرشته‌ی نجات بود. حتی چندباری از مادر پرسیده بود: «فکر می‌کنی سیمرغ هنوز زنده باشد؟» و از پدر، نشانی دقیق قله‌ی قاف را گرفته بود. می‌خواست لای کلمات امروز خانم معلم، زیرکانه نشانی جایی را پیدا کند که هنوز پَری برای آتش زدن و نجات دادن مردم دنیا داشته باشد. حتی خیال کرده بود کاش خودش هم بال داشت تا همه جا برود؛ بالای کوه یا روی زمین، توی آسمان و بالای دریا، یا پیش قهرمان‌هایی که در قصه‌ها شنیده بود.

زنگ اوّل تمام شد. هر لحظه که ضحی به شنیدن ادامه‌ی داستان نزدیک‌تر می‌شد؛ هیجان بیش‌تری وجودش را می‌گرفت و با ذوق به دوستش می‌گفت: «اگه خانوم معلم بخواد نمایش این درسم مثل بقیه درس‌ها اجرا کنیم؛ حتما من نقش پرنده بزرگ رو برمی‌دارم! خیلی قشنگه که بتونی آدم بزرگا رو توی سختی‌ها کمک کنی.»

ساعت که به شروع زنگ ادبیات رسید، با صدای مهیبی، دنیای شیرین قصه‌ها به سر آمد و تلخیِ حقیقت به کام خاکِ میناب نشست. خبر در میان مردم پیچید؛ نه خبرِ آوار شدن یک دبستان، که طنین بال زدن ۱۶۸ پرنده‌ای که به جای پرهایشان، دل تک‌تک مردم ایران را آتش زدند. ضحی هم مثل بقیه‌ی دوستان کوچکش، سیمرغِ بزرگی شده بود که به جای کوه قاف، از «شجره‌ طیبه» به سمت آسمان پَر کشید.

ما آدم‌های مغموم و خسته‌ای بودیم که برای روایتِ غصه‌ای غم‌انگیز اما بزرگ انتخاب شدیم؛ آتش گرفتیم و یادمان آمد ضحی و باقیِ سیمرغ‌ها، بی‌معطلی می‌آیند و با دعایشان، نجاتمان می‌دهند.

هدیه عید فطر شهادت اسما و سلما ذاکری

نشستم میان دو سنگ سفید کوچک. دلیل اولش این بود که از شباهت صورت‌ها و نام فامیل معلوم بود صاحب قبرها خواهر هستند. دلیل دوم این که خواهر بزرگتر هم‌سن دخترم بود.

زنی چهارزانو پایین قبر دختر بزرگ‌تر نشسته بود و کف دستش را گذاشته بود روی سنگ. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. نور قرمز گلزار شهدا افتاد روی صورتش و به نظرم آمد گریه کرده. خودم را جلو کشیدم و پرسیدم: «کلاس چهارم بود؟»

تعارف کرد کنارش بنشینم. نشستم. عمه‌ی بچه‌ها بود. گفت: «برادرم، شب قبل رفتن بچه‌ها، فیلم حضرت ایوب دیده بود.» توی صورتم نگاه می‌کرد و من فکر می‌کردم چه تصادفی. «الکی نبوده، اینا کار خداست. خدا می‌خواست که به برادرم صبر یاد بده.» با سر تأیید کردم؛ اما هنوز شک داشتم. بعد می‌گوید: «برادر دخترا خوابشونو دیده.» پسر بزرگ خانواده که حالا برادر دو شهید است، خواهرهایش را دیده که ایستاده‌اند مقابل عکس‌های روی قبرها و بلندبلند می‌خندند و به خودشان اشاره می‌کنند. خواهر بزرگتر، اسرا، گفته: «ما اونجا نیستیم. ما یه جای خیلی قشنگیم.» بعد این خواب برادر آرام‌تر شده.

خواب را می‌گذارم کنار بیداری پدر و فیلمی که دیده و می‌بینم که برنامه‌ی خدا برای تسلی‌دادن به این خانواده از قبل حادثه شروع شده بود. وقتی خاطراتی از دخترها تعریف می‌کند، لب‌هایش می‌لرزد و تندتند پلک می‌زند. می‌گوید: «می‌خواستیم هدیه‌ی روزه‌هاشو شب عید فطر بدیم؛ ولی نمی‌دونم چی شد که چند روز قبل شهادتش مهمونی گرفتم و کادوشو دادم.» لب‌هایش به خنده باز می‌شود. می‌گویم: «چه کار خوبی کردی.» می‌گوید: «عجله داشتم زودتر خوشحالش کنم.» و خودش ادامه می‌دهد: «اینم کار خدا بود.» یک‌جوری این را می‌گوید انگار باری روی دوش داشته و با خیال راحت زمین گذاشته است.

پرواز گنجشک‌ها، شهید محمدصادق‌ غلامی

یک آپارتمان اجاره‌ای کوچک که درودیوارش نشان طلبگی می‌داد. وارد خانه‌ی طلبه‌ها که می‌شوم می‌فهمم شغل‌ دیگری هم دارند یا نه. می‌فهمم چه روزها و سال‌هایی از سرگذرانده‌اند. مرد خانه‌ای که عصر مهمانشان بودم استاد حوزه بود. یک استاد تمام‌وقت که مشغول درس و تدریس بوده و شغل اضافه‌تری هم نداشته. از کتاب‌های توی کتابخانه، از برگه‌های تلنبارشده، از خودکارهای بین کتاب‌های تازه‌ورق‌زده پیدا بود درس اولویت صاحب‌ این خانه‌ی ساده است، نه مشغولیت دیگری.

من و همسر طلبه سه‌چهارساعتی توی کتابخانه‌ گفت‌وگو می‌کنیم. دو مادری هستیم که بچه‌مدرسه‌ای داریم، دو زنی که همسر طلبه‌ایم، دو همشهری که خانه‌هایشان زیادی از هم دور است و تازه باهم آشنا شده‌اند. از ماه رمضان برایم می‌گوید: «حاج آقا مشغول درس بود که شنیدیم سه بار ساختمون مدرسه‌ی شجره‌ طیبه رو زدن.» چندماهی بود برای تدریس در حوزه‌ میناب ساکن شهری در هرمزگان شده بودند. آن هم بعد از سال‌ها هجرت و تدریس در حوزه‌های سراسر کشور. بچه‌ها را هم موقتاً در مدرسه‌های میناب اسم می‌نویسند.

محمدصادق غلامی یونیفرم سبز چهارخانه‌ای تن می‌زند تا کلاس اول را در کلاس خانم ماندانا سالاری بخواند، بغل دست ماکان جاویدالاثر، علی سالاری و بقیه‌ی دوستانش. مادر برایم می‌گوید: «مدرسه‌اش خیلی خوب بود، معلمش نمونه بود.» به حرف دال که می‌رسند معلمشان دکتر می‌شود و از همه‌ عکس می‌گیرد و برای مادرها می‌فرستد. به حرف نون که می‌رسند، نانوا می‌شود. برای حرف میم مادربزرگی با گیس‌های سپید که شاگردان کلاسش را در آغوش می‌گیرد. ساعت یازده معلم زنگ می‌زند و می‌خواهد بیایند دنبال محمدصادق؛ اما موشک‌ها سریع‌تر از خانواده‌ی طلبه می‌رسند به مدرسه.

حالا که برگشته‌اند قم از خاطرات میناب یک کارتن برایشان مانده حاوی آخرین عروسک، آخرین دفتر و جامدادی پسر هفت‌ساله‌شان. مادر که حالا دوستم شده تمام وسایل پسرش را نشانم می‌دهد و با دستی که می‌لرزد امضای معلم را نشانم می‌دهد. خانم معلم آن روز مشق‌ بچه‌ها را تصحیح کرده بود. پایین جمله‌ای که نقطه‌چین داشته صدآفرین گذاشته. شاگردان کلاسش جمله را تکمیل کرده و برای آخرین مشق نوشته‌اند: «گنجشک پرواز می‌کند.»

سرباز سیدعلی، شهیدمحمدمهدی جنگیچی

هفده سال خانه سوت و کور بود. زن و مرد هر کاری کرده بودند تا صدای بچه در خانه بپیچد نشد. نه توسل‌ها جواب داد و نه تلاش‌های پزشکی. به حکمت خدا تن داده بودند اما بی‌صدایی اذیتشان می‌کرد. فقط یک راه دیگر برایشان مانده بود که همان راه، قوت جانشان شد. پسری را به عنوان فرزندی به سرپرستی گرفتند. این تازه پدر و مادر، پسرشان را از نوزادی در آغوش گرفتند. از همان روزهایی که هنوز بند نافش خشک نشده بود. اسمش را گذاشتند «محمدمهدی» اسمش رفت در شناسنامه‌ پدر و مادر و فامیلی‌اش شد جنگچی. حالا او با حضورش خانواده‌ را سه نفره کرده بود. با وجود محمدمهدی دیگر خانه سوت و کور نبود.

مرضیه‌خانم و همسرش تمام تلاششان را برای رشد تحصیلی، اخلاقی و معنوی نور چشمشان کردند. آن دو به محمدمهدی جرئت داده بودند. می‌گفتند: «برو در جزءخوانی‌ها شرکت کن؛ حتی اگه اشتباه بخونی» محمدمهدی که می‌دید دو کوه استوار پشت سرش هستند بی‌هیچ ترسی جلو می‌رفت و راه رشد خودش را باز می‌کرد. به وقتش بچگی می‌کرد و در پارک محله با بچه‌ها بازی می‌کرد. به وقتش درس‌های کلاس پنجمش را می‌خواند و کلاس‌هایش را می‌رفت. به وقتش هم جرئت به خرج می‌داد و در خدمت پدر و مادرش بود. گهگاه به نانوایی پدرش می‌رفت و با او نان کلوکی سنتی می‌پخت. آن روز هم که مادرش مریض شده بود صفر تا صد کار ویزیت دکتر و ویزیت تزریقات و... را خودش انجام داده بود.

محمدمهدی ده سال بیشتر نداشت که شهید شد. ۹ اسفند آخرین باری بود که از روستایشان «طیبی شاهی» رفت میناب. ساعت یازده و خردی در مدرسه‌ی میناب چهره‌ی زیبا و تن عزیزش غرق خون و خاک شد. پیکرش خیلی قابل شناسایی نبود. پدر از روی موها و نشانه‌ای که از طفولیت روی پایش نقش بسته بود محمدمهدی‌اش را شناخت. او برای مراسم‌های روستای طیبی شاهی کم نگذاشته بود. حالا چند روزه اهالی دارند برایش سنگ‌تمام می‌گذارند.

او هنوز از بازی و بچگی کردن سیر نشده. محمدمهدی حالا به جای اینکه هرازگاهی به پارک بیاید، برای همیشه به پارک محله آمده. به پارک آمده و با بچه‌ها شروع کرده به قایم‌موشک بازی کردن. بچه‌ها حضورش را احساس می‌کنند. خاطرات بازی‌های گذشته‌اش در ذهنشان می‌چرخد؛ اما او هم‌بازی قدری است. رفته زیر خروارها خاک قایم شده و بچه‌ها هر چه دنبالش می‌گردند جز سنگ قبری سرد از او چیزی پیدا نمی‌کنند.

خانه‌ خانواده‌ جنگچی بار دیگر سوت و کور شده. دیگر صدای محمد مهدی در خانه نمی‌پیچد. مرضیه‌خانم این روزها وقت و بی‌وقت می‌رود پیش پسرش. به وقت دلتنگی و برای سر زدن به دلبندش فقط کافی است در خانه‌اش را باز کند. محمد مهدی برای همیشه روبه‌روی خانه خوابیده است.

آخرین نشانی شهید علیرضا شهرجو

هنوز اثری از علیرضای هفت‌ساله پیدا نشده بود. نه پیراهنی، نه کوله‌ای، نه حتی کتابی که بشود نشانی از او؛ نشانی که به مادر بگوید علیرضا شهید شده تا دلش آرام بگیرد. هر صدایی می‌آمد، هر تماسی گرفته می‌شد، در انتظار خبری از علیرضا بود.

قرار بود مراسم تدفین دانش‌آموزان و معلم‌ها یک‌جا توی بهشت‌ زهرای میناب برگزار شود و باید علیرضا تا آن روز پیدا می‌شد. بیمارستان‌ها و سردخانه‌ها را زیرورو کرده بودند، سردخانه‌ی تیاب را هم؛ اما نبود که نبود.

به دل مادر افتاد که باید دوباره تیاب را شخم بزنند. با خواهروبرادرش راهی شد. در سردخانه‌ی اول و دوم کاور پیکرهای گمنام یکی‌یکی مقابل مادر باز می‌شدند، پیکرهای سوخته و ارباًاربایی که دل مادر را خنج می‌کشیدند. پایشان که به سردخانه‌ی سوم رسید، انگار یکی مادر را هُل داد به سمت یکی از پیکرها. پشت‌سرهم می‌گفت: «این علیرضای منه، این علیرضای منه.» دکتر اما باور نداشت. مادر یک بار قبل‌تر پیکرها را دیده بود. چهره‌ی سوخته نشانی از علیرضا نداشت، جز دندان‌هایی که قدری از هم فاصله داشتند و همان گواه مادر و دلیل اصرارش شده بود.

دلش می‌خواست یک بار دیگر آغوش مادرانه‌اش را برای ته‌تغاری‌اش باز کند. اما نه آن روز و نه روز تدفین به مادر اجازه ندادند او را در آغوش بگیرد. این حسرت قرار بود برای همیشه با مادر «علیرضا شهرجو» همراه باشد.

سرپناه شهید صالح عباسی

خبر جنگ که به معلم‌ها و مدیر رسید، تندتند زنگ می‌زدند به پدر و مادرها. نمی‌گفتند جنگ شده. می‌گفتند آب مدرسه قطع است؛ بچه‌ها کوچک‌اند و بی‌آبی اذیتشان می‌کند. می‌ترسیدند پدر و مادرها هول کنند.

بزرگ‌ترها که می‌آمدند، بچه‌ها می‌رفتند. کلاس‌پنجمی‌ها یکی‌یکی رفتند. مانده بودند صالح و هم‌کلاسی‌اش. سرویس مدرسه که آمد، دوستش رفت؛ صالح اما ماند. ماند که برود پیش زندایی‌اش. می‌خواست با زندایی‌اش برگردد خانه. صالح می‌شود عضو چهارم جمع کوچک خانواده‌ی کریمی که توی یک کلاس دور هم جمع شده بودند.

صدای موشک که می‌آید، صالح خودش را میان دست‌های انیسه جا می‌دهد. انیسه می‌شود سرپناه صالح. آوار اما هم سرپناه را می‌برد و هم صالح را. آوار صالح را می‌برد تا بشود تنها شهید کلاس‌پنجمی‌های مدرسه‌ی شهدای خلیج فارس میناب. شناسایی پیکرهایشان هم ترتیب را رعایت می‌کند؛ اول سرپناه و بعد صالح.

حافظ قرآن شهیده ستایش‌ علی‌حسینی

با دیدن عنوان زیر عکسش که نوشته بود «حافظ قرآن» ایستادم. کنار مزارش زنی سیاه‌پوش نشسته و خیره به نقطه‌ای روی زمین‌، بی‌تلاطم، تسبیح می‌اندازد. پسری سر روی پایش گذاشته و خوابیده. طرف دیگر سنگ مزار، یک دختر نوجوان زانو به بغل گرفته و با صدای کم‌جانی که از گوشی‌اش پخش می‌شود، آرام تکان می‌خورد.

روی مزار پر از تسبیح است؛ تسبیح‌های سبز. دست روی شانه‌ی دختر می‌گذارم. «ببخشید، نسبت شما با شهید چیه؟» چشم‌های سیاهش را به‌طرفم بالا می‌گیرد «خواهرمه.» بغضی که پا گذاشته بود روی حلقومم، دارد رهایم می‌کند. کنار دختر می‌نشینم روی زیلو.

دختر کلاس نهم است، پانزده‌ساله. «من مدرسه بودم. گفتن تهران رو زدن. باور نکردیم. توی آب‌خوری مدرسه بودم که صدای انفجار اومد. خیلی صداش بلند بود.» سخت حرف می‌زند.‌ «دایی‌م اومد دنبالم که برگردیم خونه. گفت بعد بریم دنبال ستایش.» اشک‌ها روی صورتش راه گرفته. «اما مدرسه کوش؟ مدرسه نبود که... دیدم ساختمون مدرسه نیست، ناپدید شده. گشتم دنبالش.» خیره مانده‌ام به منجوق‌های لبه‌ چادرش و دمام توی سرم می‌کوبد. «من تکه‌های بدن روی زمین می‌دیدم...خیلی بد بود. آخرش ستایش رو توی بیمارستان پیدا کردیم.»

لب‌هاش می‌لرزد و با دست تندتند خیسی صورتش را پاک می‌کند. «من خودم این مدرسه درس خوندم. معلم‌هاش رو می‌شناختم. معلم‌های من هم بودن. همه‌ش برام خاطره بود.» چقدر طول می‌کشد تا این خاطره از ذهن دختر پاک بشود؟ صورتش را روی زانوهایش می‌گذارد. «جاش توی خونه هم خیلی خالیه.» جای مدرسه خالی است؛ جای ستایش هم... جاهای خالی‌ای که هیچ‌وقت قرار نیست پر بشوند.

گوشی‌اش را باز می‌کند، می‌گیرد جلوی روم و یک ویدئو پخش می‌کند.‌ ازش پرسیده بودم از ستایش فیلم دارد یا نه. این را نشانم می‌دهد. راهپیمایی بعداز اغتشاشات دی‌ماه است. «این ستایشه.» دختری را نشانم می‌دهد که چادر آستین‌دار به سرش دارد و خنده‌ای پرسروصدا به لب. با چند بچه‌ی دیگر، کوچک و بزرگ، کنار هم راه می‌رفتند، پرچم‌های کوچک ایران توی دستشان را تندتند تکان می‌دادند و با شوری کودکانه بلندبلند شعاری را تکرار می‌کردند: «خامنه‌ای رهبرم، جانم فدای کشورم.»

روضه‌خوانی زینب برای شهید امیرمحمد باقری

دو بار مادر شهید شد؛ یک‌بار با امیرحسن در جنگ دوازده‌روزه و بار دیگر با امیرمحمد در جنگ رمضان. مثل تمام مادرها، از همان روزی که پسرهایش را در آغوش گرفت، آرزوی دامادی‌شان را داشت. حالا اما کنار مزارشان ایستاده بود و آرام می‌گفت: «چهار تا بچه داشتم، ولی الان دو تا بیشتر ندارم.»

بفرما زد و دعوتم کرد کنار مزار امیرمحمد بنشینم. از روزی گفت که در و پنجره‌ها لرزید. اول خیال کرده بود زلزله آمده، تا اینکه جنگنده‌ی سیاه‌رنگ در آسمان میناب، حجت را بر او تمام کرد. همان‌موقع، بی‌اختیار حضرت عباس(ع) را صدا زده و خودش را به مدرسه کشانده بود: «همه‌جا آتش بود و دود... پسرکا زیر آوار بودن... یه کیف مشکی دیدم. اما به خودم گفتم نه! این کیف امیرمحمدِ من نیست...» شده بود روضه‌خوان و من پامنبری‌اش: «دست و پام شل شد اما باز گفتم شاید بچه‌ی منم اینجا باشه. دوباره رفتم سمت خرابه‌ها. همه‌چیز داشت توی آتش می‌سوخت...»

بی‌خبری از امیرمحمد، فامیل را کشانده بود تا شاید نشانی از او پیدا کنند. هرکس سراغی می‌گرفت؛ یکی نشانی لباس‌هایش را می‌خواست و یکی میان آوارها دنبالش می‌گشت. اشک، امان روضه‌خوان را برید: «رفتم داخل سوله. بدن‌ها ارباً‌اربا بود. امیرمحمد دستش شکسته بود. پاش شکسته بود. صورتش سوخته بود...»

صفحه‌ی گوشی‌اش را روشن کرد و عکس پیکر امیرمحمد را مقابلم گرفت. روضه‌ی روضه‌خوان تمام شده بود؛ روضه‌ی من اما میان اولین «یا عباس» مادر و آخرین تصویر امیرمحمد تازه شروع شده بود.

تا کجا با هم شهیدان رقیه و فاطمه‌زهرا کریمی

پرچم‌های «یا فاطمه‌الزهرا(س)» و «یا ام‌البنین(س)» هر دو مزار را پوشانده بودند. تسبیح‌های شبیه هم، از پیوندی میان دو قبر خبر می‌دادند. چند قدم عقب رفتم تا زیر نور پرژکتورهای گلزار شهدا اسم‌ها را بخوانم؛ رقیه کریمی و فاطمه‌زهرا کریمی.

جلوتر رفتم. زنی کنار مزار، روی فرشی که پهن کرده بودند، نشسته بود. اجازه گرفتم کنارش بنشینم. از همان چند جمله‌ی اول فهمیدم خواهر رقیه است. گفت: «رقیه، مادر فاطمه‌زهرا بود. رفته بود فاطمه‌زهرا رو از مدرسه بیاره که خودش هم شهید شد.» چند لحظه به دو مزار کنار هم خیره ماندم. قبل از آمدن به میناب، فقط در خبرها خوانده بودم بعضی پدر و مادرها همراه بچه‌هایشان شهید شده‌اند. حالا یکی از آن روایت‌ها روبه‌رویم بود.

آقا جواد، همسر رقیه، تعریف می‌کند: «توی همه‌ی تشییع‌های شهدا شرکت می‌کرد. حتی اگه هشتبندیِ روستاهای اطراف هم مراسمی بود، رقیه می‌رفت.» نهم اسفند، به آقا جواد زنگ زد تا برود دنبال فاطمه‌زهرا؛ اما دلش طاقت نیاورد و خودش زودتر راه افتاد. آقا جواد وقتی به فلکه‌ی نزدیک مدرسه رسید، صدای موشک‌ها را شنید. همه‌جا پر از دود، آوار و خاک بود. رقیه و فاطمه‌زهرا، کنار هم زیر آوار مانده بودند.

حالا آقا جواد مانده است؛ با نگاهی که از روی مزار رقیه برداشته نمی‌شود. آرام می‌گوید: «کاش من رفته بودم...» سرش را پایین می‌اندازد و من فقط به یک چیز فکر می‌کنم؛ به اینکه این زن و شوهر دلشان می‌خواسته تا کجای زندگی با هم باشند؟

قصه آشنای خانم‌معلم زهره شهریاری و پسرش علی

خودت را تصور کن که وسط دعوایی و از هر طرف سیلی می‌خورد به سر و صورتت؛ ناگهان میان این سیلی‌ها حواست نیست و یک نفر با لگد، محکم می‌کوبد توی پهلویت. وقتی بالای «مزار زهره» رسیدم، همین حس را تجربه کردم! هضم این یکی برایم سخت‌تر بود. همان اول از قبر کوچکی که چسبیده بود به مزارش قضیه را فهمیدم. خواهرش برایم تعریف کرد که شش ماهه باردار بوده: «زهره اسمشو انتخاب کرده بود. می‌خواست اسم پسرشو بذاره علی. دلش می‌خواست وقتی علی دو ساله شد، بفرستدش آموزش مداحی. دوست داشت پسرش مداح اهل‌بیت بشه.»

بالای قبر کوچکش ایستادم و خطاب به او گفتم: «جنابِ کوچک! ذهن و فکرم را بدجوری درگیر کرده‌ای. توی ذهنم یک قاب از آوار مدرسه است و قابی از پشت یک در... داستانت را قبلاً شنیده‌ام. قصه‌ آشنایی داری، علی‌آقای خانمْ‌معلم!»

امان از نیامدن ماکان

و همه از مدرسه برگشتند به جز ماکان…

منبع: مهر
ارسال نظر