جنگ ایران بیش از آنکه برای دولت ترامپ به یک نمایش قدرت تبدیل شود، به صحنهای برای آشکارشدن ضعفهای راهبردی سیاست خارجی واشنگتن تبدیل شده است.
تحلیل منتشرشده در تارنمای «China-US Focus» با بررسی عملکرد دولت ترامپ در قبال ایران، چهار ویژگی اصلی را برجسته میکند: نبود انسجام راهبردی، ارزیابی نادرست از ایران، فقدان برنامه خروج و عقبنشینیهای غیرقابل پیشبینی.
مجموع این عوامل باعث شده است جنگی که قرار بود کوتاه و محدود باشد، به بحرانی فرسایشی تبدیل شود؛ بحرانی که هزینههای آن تنها به میدان نبرد محدود نمانده و اکنون سیاست داخلی آمریکا، اقتصاد، روابط واشنگتن با متحدان و حتی آمادگی نظامی این کشور را تحت تأثیر قرار داده است.
از «هدف هستهای» تا «قیمت سوخت»؛ تناقض در اهداف جنگ
یکی از مهمترین نشانههای آشفتگی راهبردی دولت ترامپ، اختلاف میان مقامهای ارشد آمریکایی درباره هدف اصلی جنگ است.
ترامپ بارها جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای را هدف اصلی عملیات عنوان کرده است؛ اما طبق گزارشهایی که رسانههای آمریکایی منتشر کردهاند، جیدی ونس، معاون رئیسجمهوری آمریکا، کاهش قیمت سوخت را یکی از اهداف اصلی جنگ دانسته است.
این اختلاف فقط یک تناقض رسانهای نیست؛ بلکه میتواند نشانهای از نبود توافق در ساختار تصمیمگیری امنیت ملی آمریکا درباره اینکه واشنگتن دقیقاً برای رسیدن به چه هدفی وارد جنگ شده است باشد.
از سوی دیگر، پیامهای ترامپ نیز بهطور مداوم میان تهدید به تشدید جنگ و اعلام آمادگی برای مذاکره در نوسان بوده است؛ رویکردی که به جای ایجاد ابهام برای طرف مقابل، میتواند اعتبار تهدیدهای آمریکا را کاهش دهد.
برآورد اشتباه از ایران؛ محاسبهای که جواب نداد
دومین مشکل اساسی، نوع نگاه دولت ترامپ به ایران است.
منتقدان سیاست خارجی آمریکا معتقدند واشنگتن در محاسبات اولیه خود، توان و انگیزه ایران را به شکل نادرستی ارزیابی کرده است. در این نگاه، برنامه موشکی و هستهای ایران و همچنین سیاست منطقهای تهران، عمدتاً بهعنوان نشانههایی از رویکرد تهاجمی تفسیر شدهاند؛ در حالی که ایران همواره این ظرفیتها را بخشی از راهبرد بازدارندگی خود در برابر تهدیدهای خارجی معرفی کرده است.
در چنین شرایطی، حمله نظامی نهتنها الزاماً به حذف تهدید ادعایی منجر نمیشود، بلکه ممکن است انگیزه طرف مقابل برای تقویت ابزارهای بازدارنده خود را افزایش دهد.
به همین دلیل، یکی از پرسشهای اساسی درباره جنگ این است که آیا عملیات نظامی آمریکا توانسته اهداف اولیه واشنگتن را محقق کند یا صرفاً معادله امنیتی منطقه را پیچیدهتر کرده است؟
ترامپ وارد جنگ شد؛ اما برای پایان آن نقشهای نداشت
شاید مهمترین ضعف راهبردی دولت ترامپ، نبود یک استراتژی خروج باشد.
ترامپ در ابتدای جنگ از درگیری کوتاهمدت سخن میگفت و انتظار داشت عملیات در مدت محدودی به پایان برسد. اما با طولانیشدن جنگ، مسئله اصلی برای واشنگتن از «چگونه پیروز شویم؟» به «چگونه از جنگ خارج شویم؟» تغییر کرده است.
اکنون کاخ سفید با چند گزینه دشوار مواجه است: پذیرش یک توافق موقت، ادامه عملیات نظامی با پذیرش ریسک تشدید درگیری یا حفظ وضع موجود.
مشکل اینجاست که هیچکدام از این گزینهها الزاماً تصویری از یک پیروزی قاطع برای ترامپ ایجاد نمیکنند.
در واقع، هرچه جنگ طولانیتر شود، فاصله میان وعده اولیه ترامپ درباره یک درگیری کوتاه و واقعیت میدان بیشتر میشود و همین مسئله هزینه سیاسی خروج را افزایش میدهد.
هرمز؛ اهرمی که معادله جنگ را تغییر داد
در این میان، تنگه هرمز به یکی از مهمترین متغیرهای راهبردی جنگ تبدیل شده است.
وابستگی بخش مهمی از تجارت انرژی جهان به این آبراه باعث شده هرگونه اختلال در عبور نفت و فرآوردههای انرژی از هرمز، مستقیماً بازارهای جهانی را تحت تأثیر قرار دهد.
از منظر راهبردی، حتی اگر جنگ پایان پیدا کند، مسئله هرمز لزوماً از معادلات امنیتی منطقه حذف نخواهد شد. توانایی ایران برای اثرگذاری بر امنیت کشتیرانی در این آبراه، میتواند به یک اهرم فشار پایدار در مناسبات منطقهای تبدیل شود.
این همان نقطهای است که جنگ را از یک عملیات نظامی محدود به یک چالش بلندمدت برای راهبرد آمریکا در خلیج فارس تبدیل میکند.
هزینه جنگ برای ترامپ فقط نظامی نیست
ادامه جنگ، هزینههای داخلی قابلتوجهی نیز برای دولت آمریکا ایجاد کرده است.
افزایش قیمت سوخت، فشار بر هزینههای زندگی و کاهش رضایت عمومی از عملکرد دولت، در شرایطی اتفاق افتاده که انتخابات میاندورهای کنگره آمریکا در پیش است.
ترامپ در کارزار انتخاباتی خود بر کاهش مداخلات خارجی و تمرکز بر مسائل اقتصادی داخلی تأکید کرده بود. بنابراین ادامه جنگ ایران میتواند دقیقاً در نقطه مقابل این وعده قرار گیرد.
هر روز ادامه جنگ، به معنای افزایش فشار اقتصادی و سیاسی بر دولت آمریکا و جمهوریخواهان است؛ بهویژه اگر کاخ سفید نتواند دستاورد مشخصی را به عنوان نتیجه جنگ به افکار عمومی ارائه کند.
باتلاق ایران، پروندههای دیگر آمریکا را هم تحت تأثیر قرار داده است
پیامدهای جنگ به ایران محدود نمانده است.
در شرایطی که بحران اوکراین و جنگ غزه همچنان حلنشده باقی ماندهاند، تمرکز بخش قابلتوجهی از ظرفیت دیپلماتیک و نظامی آمریکا بر جنگ ایران، توان واشنگتن برای مدیریت همزمان سایر بحرانها را محدود کرده است.
از سوی دیگر، مصرف گسترده مهمات و تجهیزات نظامی آمریکا در یک جنگ فرسایشی میتواند بر آمادگی پنتاگون برای مواجهه با بحرانهای احتمالی در دیگر مناطق، از جمله شرق آسیا، اثر بگذارد.
این مسئله بهخصوص از منظر رقابت آمریکا و چین اهمیت دارد؛ زیرا هرگونه کاهش ظرفیت نظامی آمریکا در یک جبهه، میتواند محاسبات بازیگران دیگر را در جبهههای مختلف تغییر دهد.
متحدان آمریکا؛ قربانیان دیگر سیاست غیرقابل پیشبینی واشنگتن
یکی دیگر از هزینههای جنگ، کاهش اعتماد متحدان آمریکا است.
کشورهای عربی حوزه خلیج فارس که میزبان پایگاههای نظامی آمریکا هستند، اکنون خود را در معرض پیامدهای مستقیم جنگ میبینند. در اروپا نیز افزایش هزینههای انرژی و فشارهای اقتصادی، انتقادها از سیاست واشنگتن را افزایش داده است.
از سوی دیگر، تهدید عمان به دلیل نقش میانجیگرانه و تصمیمهای غیرمنتظره درباره همکاریهای نظامی با متحدان آسیایی، این نگرانی را ایجاد کرده که سیاست خارجی آمریکا بیش از گذشته تابع تصمیمهای شخصی و لحظهای رئیسجمهوری باشد.
اگر متحدان آمریکا به این جمعبندی برسند که واشنگتن در بزنگاههای حساس ممکن است مواضع خود را ناگهانی تغییر دهد، طبیعی است که به دنبال افزایش استقلال راهبردی و کاهش وابستگی امنیتی به آمریکا بروند.
مسئله اصلی؛ فرسایش بازدارندگی آمریکا
در نهایت، مهمترین پیامد جنگ ایران ممکن است نه در میدان نبرد، بلکه در تصویر قدرت آمریکا در جهان ظاهر شود.
اگر واشنگتن نتواند جنگ را با دستیابی به اهداف اعلامشده پایان دهد، این تصور تقویت خواهد شد که قدرت نظامی آمریکا لزوماً به معنای توانایی تحمیل نتیجه سیاسی نیست.
این مسئله برای رقبای آمریکا اهمیت ویژهای دارد. روسیه، چین، کره شمالی و دیگر بازیگران بینالمللی با دقت تحولات را دنبال میکنند تا محدودیتهای واقعی قدرت آمریکا را ارزیابی کنند.
به این ترتیب، جنگ ایران میتواند فراتر از یک مناقشه منطقهای، به آزمونی برای اعتبار تهدید، انسجام سیاست خارجی و قدرت بازدارندگی آمریکا تبدیل شود.
جمعبندی
بحران ایران برای ترامپ یک معادله ساده نظامی نیست. واشنگتن اکنون همزمان با سه مسئله روبهروست: جنگی که پایان روشنی ندارد، هزینههایی که در داخل آمریکا افزایش یافته و اعتباری که در میان متحدان و رقبای این کشور در حال آزمون است.
اگر ترامپ نتواند برای این جنگ یک مسیر خروج قابلقبول طراحی کند، آنچه قرار بود نمایش قدرت آمریکا باشد، ممکن است به نمونهای از فرسایش قدرت، کاهش اعتبار بازدارندگی و محدودشدن گزینههای راهبردی واشنگتن تبدیل شود.