جنگ با ایران دیگر صرفاً یک پرونده نظامی و دیپلماتیک برای دولت آمریکا نیست؛ این بحران به یکی از متغیرهای اثرگذار در معادلات سیاسی و انتخاباتی واشنگتن تبدیل شده است. نظرسنجی خروجی CNN نشان میدهد ۷۴ درصد رأیدهندگان آمریکایی جنگ علیه ایران را عاملی مهم یا تعیینکننده در تصمیم انتخاباتی خود دانستهاند؛ آماری که از ورود مستقیم پیامدهای جنگ به عرصه سیاست داخلی آمریکا حکایت دارد.
این عدد را نباید الزاماً به معنای مخالفت همه این افراد با جنگ دانست؛ بلکه نشان میدهد بخش بزرگی از جامعه آمریکا، تحولات ایران را در ارزیابی عملکرد دولت و تصمیمگیران سیاسی دخالت میدهد.
برای دونالد ترامپ، این وضعیت معادلهای پیچیده ایجاد کرده است. از یک سو، باید هزینههای سیاسی و اقتصادی ادامه درگیری را مدیریت کند و از سوی دیگر، نمیتواند بدون توجه به پیامدهای عقبنشینی یا تغییر مسیر، محاسبات امنیتی و اعتبار بینالمللی آمریکا را نادیده بگیرد.
اما برای فهم اهمیت این معادله، باید به یکی از مهمترین مؤلفههای قدرت ایران، یعنی تنگه هرمز، توجه کرد.
تنگه هرمز صرفاً یک گذرگاه آبی نیست؛ یکی از مهمترین شریانهای انرژی جهان و اهرمی راهبردی در معادلات اقتصادی و امنیتی بینالمللی است. هرگونه اختلال در عبور انرژی از این مسیر، بازار جهانی نفت و گاز را تحت تأثیر قرار میدهد و آثار آن در قیمت سوخت، حملونقل، تولید و هزینههای زندگی در کشورهای مختلف نمایان میشود.
اهمیت این موضوع برای آمریکا در آن است که حتی اگر وابستگی مستقیم این کشور به نفت عبوری از هرمز محدود باشد، اقتصاد آن از قیمتهای جهانی انرژی جدا نیست. افزایش قیمت بنزین و گازوئیل، هزینه حمل کالا و در نهایت قیمت مواد مصرفی، فشار مستقیمی بر خانوارهای آمریکایی وارد میکند. به این ترتیب، یک بحران ژئوپلیتیکی در خلیج فارس میتواند به مسئلهای روزمره برای شهروند آمریکایی تبدیل شود.
در واقع، اقتدار ایران در تنگه هرمز، از مسیر تأثیرگذاری بر بازار انرژی، ظرفیت ایجاد هزینه اقتصادی و سیاسی برای طرف مقابل را دارد. این هزینه زمانی اهمیت انتخاباتی پیدا میکند که رأیدهنده، افزایش هزینه زندگی را با تصمیمات دولت درباره جنگ مرتبط بداند.
در چنین شرایطی، جنگی که با محاسبات امنیتی آغاز شده، میتواند به دلیل پیامدهای اقتصادی به چالشی سیاسی برای دولت ترامپ تبدیل شود. افزایش قیمت انرژی، هزینههای زندگی و نگرانی از گسترش درگیری، عواملی هستند که میتوانند در ارزیابی عملکرد دولت و رفتار انتخاباتی شهروندان آمریکایی اثرگذار باشند.
در طرف ایران نیز معادله قدرت را باید در سه ضلع مکمل بررسی کرد:
نخست؛ مقاومت مردمی: انسجام اجتماعی و پایداری ملی، پشتوانه سیاسی و راهبردی کشور در برابر فشار خارجی است. هیچ ظرفیت نظامی و دیپلماتیکی بدون برخورداری از پشتوانه ملی، به حداکثر اثرگذاری خود نمیرسد.
دوم؛ میدان: توان دفاعی و بازدارندگی، هزینه هرگونه اقدام نظامی علیه ایران را وارد محاسبات طرف مقابل میکند. اقتدار در خلیج فارس و تنگه هرمز نیز بخشی از همین ظرفیت راهبردی است؛ ظرفیتی که آثار آن از مرزهای منطقه فراتر میرود.
سوم؛ دیپلماسی: قدرت میدانی و ظرفیت ژئوپلیتیکی زمانی به دستاورد پایدار تبدیل میشوند که از طریق دیپلماسی هوشمندانه به منافع سیاسی، امنیتی و اقتصادی کشور پیوند بخورند. دیپلماسی در این معادله نه جایگزین میدان، بلکه مکمل آن و مسیر تبدیل قدرت به نتیجه است.
البته نباید از این واقعیت غافل شد که تداوم اختلال در تنگه هرمز، هزینههایی نیز برای اقتصاد ایران و سایر کشورهای منطقه به همراه دارد. از همین رو، هنر سیاستگذاری در استفاده هوشمندانه از ظرفیتهای راهبردی و تبدیل آنها به دستاوردهای پایدار است، نه صرفاً طولانی شدن وضعیت بحران.
اکنون با توجه به دستور رهبر جمهوری اسلامی درباره بهروزرسانی و گسترش بانک اهداف و تأکید بر پاسخ به تهدیدها بدون محدودیت جغرافیایی، معادله پیش روی واشنگتن پیچیدهتر از گذشته شده است. چنین رویکردی میتواند در صورت گسترش درگیری، دامنه جغرافیایی بحران و هزینههای نظامی، امنیتی و اقتصادی آن برای آمریکا و متحدانش را افزایش دهد.
در چنین شرایطی، پرسش اساسی این است: آیا ادامه جنگ برای آمریکا تصمیمی عاقلانه و دارای دستاوردی متناسب با هزینههای آن است؟ وقتی یک سوی معادله، اقتدار ایران در تنگه هرمز، ظرفیت بازدارندگی و مقاومت ملی است و سوی دیگر آن، افزایش هزینه انرژی، فشار بر معیشت شهروندان آمریکایی و بازتاب این شرایط در رفتار انتخاباتی آنهاست، ادامه تقابل میتواند هزینهای فراتر از محاسبات اولیه واشنگتن ایجاد کند.
در چنین شرایطی، راه خروج آمریکا از این بحران، نه تشدید فشار و تهدید نظامی، بلکه پذیرش حقوق ملت ایران و احترام به حاکمیت ملی و منافع مشروع کشور است. واقعیت این است که امنیت پایدار در منطقه از مسیر تقابل و تحمیل به دست نمیآید؛ بلکه مستلزم پذیرش متقابل حقوق، منافع و تعهدات طرفین است.
آمریکا باید بپذیرد که مسیر پایان این بحران، از پذیرش حقوق ملت ایران، احترام به استقلال کشور و انتخاب راه دیپلماسی میگذرد؛ نه از جنگ و فشار.