دونالد ترامپ خود را رئیسجمهوری معرفی میکند که به هشت جنگ پایان داده و شایسته دریافت جایزه صلح نوبل است؛ اما تداوم منازعات در اوکراین، غزه و ایران، در کنار اتکای کاخ سفید به مذاکرهکنندگانی خارج از ساختار متعارف دیپلماسی، پرسشی اساسی را مطرح میکند: آیا پایان جنگها اولویت راهبردی ترامپ است یا صلح نیز به ابزاری برای کسب اعتبار سیاسی، پیشبرد منافع شخصی و نمایش پیروزی تبدیل شده است؟
دونالد ترامپ بارها مدعی شده است که از زمان بازگشت به کاخ سفید، به هشت جنگ پایان داده است. او هفتم اکتبر ۲۰۲۶ نیز با تأکید بر شایستگی خود برای دریافت جایزه صلح نوبل، بار دیگر کارنامه صلحطلبانهاش را به رخ کشید. بااینحال، بررسی واقعیتهای میدانی تصویر متفاوتی ارائه میدهد: در تمامی منازعاتی که ترامپ مدعی حلوفصل آنهاست، درگیریها از سر گرفته شده و نقش تعیینکننده واشنگتن محل اختلاف است . در این میان پرونده جنگ اوکراین نیز همچنان به توافق نهایی نرسیده است. همزمان، تقابل نظامی آمریکا و اسرائیل با ایران، منطقه و بازارهای جهانی انرژی را با بحران مواجه کرده است.
این فاصله میان ادعای صلحسازی و واقعیت تحولات، صرفاً یک تناقض تبلیغاتی نیست؛ بلکه میتواند نشانهای از مسئلهای عمیقتر در الگوی تصمیمگیری سیاست خارجی آمریکا باشد: تقدم محاسبات سیاسی و شخصی رئیسجمهور بر الزامات راهبردی صلح پایدار.
صلح؛ هدف راهبردی یا سرمایه سیاسی؟
در الگوی سنتی سیاست خارجی، پایان جنگ باید به کاهش تهدیدهای امنیتی، تثبیت نظم منطقهای و ایجاد سازوکارهایی برای جلوگیری از بازگشت درگیری منجر شود. اما در سیاست شخصیشده ترامپ، یک توافق زمانی ارزش سیاسی بیشتری پیدا میکند که بتوان آن را بهعنوان دستاوردی تاریخی به نام رئیسجمهور ثبت کرد.
اصرار ترامپ بر پایان دادن به جنگها و تأکید مکرر او بر دریافت جایزه صلح نوبل، نشان میدهد که اعتبار شخصی و ثبت دستاورد در کارنامه سیاسیاش اهمیت دارد. مسئله از جایی آغاز میشود که نمایش موفقیت جایگزین سنجش واقعی نتایج شود؛ آتشبسی موقت بهعنوان پایان جنگ معرفی شود یا آغاز مذاکرات، پیش از دستیابی به توافقی پایدار، بهعنوان پیروزی دیپلماتیک به فروش برسد.
در چنین شرایطی، ممکن است پایان جنگ نه یک هدف مستقل، بلکه یکی از گزینههای مدیریت سیاسی بحران باشد؛ گزینهای که ارزش آن به میزان دستاورد تبلیغاتی و امتیازهای قابل عرضه در داخل آمریکا وابسته میشود.
این شواهد تاکنون نشان داده که ترامپ عامدانه خواهان تداوم جنگهاست و محاسبات سیاسی و اقتصادی او و همکاران و شرکایش با ضرورتهای پایان دادن به منازعات تعارض دارد.
ویتکاف و کوشنر؛ دیپلماسی در حلقه نزدیک رئیسجمهور
در این چارچوب، نقش استیو ویتکاف و جرد کوشنر اهمیت ویژهای پیدا میکند. ترامپ بهجای اتکای انحصاری به ساختار حرفهای وزارت خارجه و سازوکارهای متعارف سیاستگذاری، مسئولیت پروندههای پیچیدهای را به افرادی سپرده است که اعتماد شخصی او را دارند و پیشینه اصلی فعالیتشان در تجارت و سرمایهگذاری بوده است.
این انتخاب را نمیتوان صرفاً با عنوان استفاده از مذاکرهکنندگان خارج از ساختار اداری توضیح داد. مسئله آن است که آیا چنین الگویی به تقویت دیپلماسی آمریکا کمک میکند یا با محدود کردن نقش نهادهای تخصصی، فرایند تصمیمگیری را بیش از پیش به اراده و محاسبات شخص رئیسجمهور وابسته میسازد.
آرون دیوید میلر و دنیل کورتزر، دو دیپلمات باسابقه آمریکایی، در تحلیلی در نشریه فارن پالیسی در مارس ۲۰۲۶، عملکرد ویتکاف و کوشنر در پروندههای ایران، اوکراین و مناقشه اسرائیل و فلسطین را نقد کردند. آنان از فقدان راهبرد منسجم، ضعف هماهنگی و محدودیت تجربه دیپلماتیک این دو مذاکرهکننده بهعنوان عواملی یاد کردند که دستیابی به توافقهای پایدار را دشوار کردهاند.
بنابراین، پرسش از مأموریت واقعی این دو نفر صرفاً به صلاحیت حرفهای آنان محدود نیست؛ بلکه باید روشن شود که آیا مأموریتشان حلوفصل ریشهای اختلافات است یا پیشبرد توافقهایی که بیش از هر چیز با اولویتهای سیاسی و اقتصادی ترامپ و این دو تاجر منفعت جو سازگار باشند.
مرز مبهم منافع عمومی و خصوصی
وجه دیگر این مسئله، ارتباط میان دیپلماسی و منافع اقتصادی است. فعالیتهای تجاری ترامپ و نزدیکانش و احتمال تداخل منافع عمومی و خصوصی، موضوع بحثهای رسانهای و سیاسی در آمریکا بوده است.
در دوازدهم اکتبر ۲۰۲۶، مکس بوت در واشنگتنپست با بررسی تعاملات اقتصادی مرتبط با مذاکرات اوکراین و روسیه، از جمله طرح فروش داراییهای بینالمللی شرکت نفتی لوکاویل به گروهی از سرمایهگذاران، درباره ابهام مرز میان منافع عمومی و خصوصی در سیاست خارجی دولت ترامپ هشدار داد. این تحلیل بهویژه از آن جهت اهمیت دارد که برخی افراد مرتبط با مذاکرات، در حوزه سرمایهگذاری نیز فعالیت دارند. چنین ارتباطاتی بهخودیخود آن هم در فرآیندهایی با این سطح از اهمیت دلایل قابل توجهی برای شخصی شدن سیاست خارجی آمریکا به حساب می آید.
اهمیت راهبردی مسئله آن است که وقتی توافقهای سیاسی و امنیتی با فرصتهای اقتصادی درهم میآمیزند، ضرورت شفافیت و نظارت نهادی افزایش مییابد. در غیر این صورت، این خطر پدید میآید که منافع بلندمدت آمریکا تحتتأثیر محاسبات کوتاهمدت سیاسی یا اقتصادی اشخاص قرار گیرد.
سه پرونده و یک پرسش راهبردی
در اوکراین، هنوز توافق نهایی برای پایان جنگ حاصل نشده است. در غزه، دستیابی به آتشبس یا ارائه طرح بازسازی، بهتنهایی مسائل بنیادین حکمرانی، امنیت و حقوق فلسطینیان را حل نمیکند و شرایط بن بست همچنان دقیق ترین واژه برای تعریف وضعیت موجود است. در پرونده ایران نیز تداوم تقابل نظامی نشان داده است که فشار و تهدید، بدون رسیدگی به اختلافات راهبردی و ایجاد تضمینهای معتبر، الزاماً به توافق پایدار منتهی نمیشود.
وجه مشترک این پروندهها آن است که صلح پایدار مستلزم شناخت خطوط قرمز طرفین، هماهنگی در ساختار تصمیمگیری و آمادگی برای پذیرش تعهدات متقابل است. هیچیک از این الزامات را نمیتوان صرفاً با اعتماد شخصی ترامپ به مذاکرهکنندگان یا وعده دستیابی به توافقی سریع توجیه جایگزین کرد.
مسئله، شکست دیپلماسی است یا تعریف آن؟
اکنون پرسش اصلی درباره عملکرد ترامپ در خصوص پرونده های مهم سیاست خارجی این نیست که چند جنگ را در سخنرانیهایش پایانیافته اعلام کرده است؛ بلکه این است که سیاست خارجی او تا چه اندازه به ایجاد صلحی پایدار و قابل اتکا منجر شده است؟
اگر توافقها بیش از آنکه برای حل ریشهای منازعات طراحی شوند، به ابزاری برای نمایش پیروزی سیاسی و کسب منافع اقتصادی سخصی تبدیل شوند، فاصله میان ادعای صلحطلبی و واقعیت جنگها افزایش خواهد یافت.
مأموریت ویتکاف و کوشنر نیز در همین نقطه معنا پیدا میکند: آیا آنها مأمور پایان دادن به جنگها هستند یا مأمور مدیریت مذاکرات در چارچوب محاسبات سیاسی و اقتصادی رئیسجمهوری که میخواهد هم زمان با کسب درآمد برای خود و خانواده اش، پیروزی را نیز به نام خود ثبت کند؟