ضربات اولیه ایران، توان رزمی بخشی از این پایگاهها را کاهش داد و فرماندهی آمریکا را به سمت تغییر آرایش عملیاتی سوق داد؛ تغییری که میتوان آن را نوعی عقبنشینی تاکتیکی به عمق جغرافیایی منطقه توصیف کرد.
در این مرحله، بخشی از تجهیزات مهم هوایی و پدافندی آمریکا به پایگاههایی مانند الخرج در عربستان سعودی و الازرق در اردن منتقل شد؛ مناطقی که فاصله بیشتری از مرزهای ایران داشتند و در نتیجه، زمان واکنش بیشتری در برابر تهدیدات موشکی فراهم میکردند.
چرا آمریکا تجهیزات خود را به عمق منطقه منتقل کرد؟
منطق این جابهجایی روشن بود؛ افزایش فاصله جغرافیایی، زمان بیشتری برای کشف، رهگیری و مقابله با موشکهای شلیکشده از خاک ایران در اختیار سامانههای دفاعی قرار میداد.
از سوی دیگر، انتقال تجهیزات به پایگاههای دورتر باعث شد آمریکا بتواند بخشی از داراییهای نظامی خود را از محدودهای که پیشتر تحت فشار حملات موشکی قرار گرفته بود، خارج کند.
اما این اقدام یک پیامد دیگر هم داشت: تمرکز حجم قابل توجهی از سامانههای پدافندی و تجهیزات هوایی در اطراف الخرج و الازرق.
به این ترتیب، این دو پایگاه به گرههای مهمی در شبکه عملیاتی آمریکا تبدیل شدند و لایههای مختلف دفاع هوایی در اطراف آنها شکل گرفت.
تغییر پارادایم آمریکا؛ از رادارهای زمینی تا شبکه هوایی کشف موشک

در ادامه، آمریکا برای مقابله با تهدید موشکی ایران دست به تغییر مهمی در معماری کشف و هشدار خود زد.
با توجه به آسیبدیدن بخشی از رادارها و سامانههای زمینپایه، شبکه جدید بیش از گذشته بر پرندههای شناسایی و سامانههای هوابرد متکی شد.
در این آرایش، پهپادهایی نظیر MQ-9 و MQ-4 در کنار پرندههای شناسایی اسرائیل و هواپیماهای سرنشینداری همچون E-11، E-3 و E-2D قرار گرفتند.
مزیت این ساختار برای آمریکا، تحرک بالا بود. برخلاف رادارهای ثابت زمینی که موقعیت آنها تا حد زیادی قابل شناسایی است، پرندههای شناسایی میتوانستند در نقاط مختلف مستقر شوند و تصویری متحرک از فضای عملیاتی ایجاد کنند.
برای ایران نیز همین موضوع یک چالش جدی ایجاد میکرد؛ چراکه دیگر با یک یا چند نقطه ثابت و قابل پیشبینی مواجه نبود، بلکه با شبکهای متحرک، چندلایه و بههمپیوسته روبهرو بود.
وقتی پایگاه دیگر هدف اصلی نبود
در چنین شرایطی، حمله مستقیم به پایگاههای دوردست با دشواری بیشتری همراه میشد.
چندین عملیات موشکی علیه این پایگاهها انجام شد، اما پیچیدگی شبکه دفاع هوایی و هشدار زودهنگام باعث شد دستیابی به نتیجه مطلوب دشوارتر شود.
اینجا نقطهای مهم در منطق عملیاتی جنگ شکل گرفت:
اگر رسیدن مستقیم به هدف دشوار شده، باید به سراغ چیزی رفت که ادامه فعالیت هدف به آن وابسته است.
در نتیجه، تمرکز از خود پایگاهها به سمت زنجیره پشتیبانی و لجستیکی آنها تغییر کرد.
سوخترسانها؛ حلقه حیاتی در عملیات هوایی آمریکا

هرچقدر یک پایگاه از میدان اصلی نبرد دورتر باشد، وابستگی آن به شبکه لجستیکی و سوخترسانی نیز بیشتر میشود.
جنگندهها، هواپیماهای هشدار زودهنگام و سایر پرندههای عملیاتی برای ماندگاری طولانیمدت در آسمان، به سوخترسانهای هوایی وابستهاند.
بنابراین، حتی اگر یک پایگاه بهدلیل تراکم سامانههای پدافندی به هدفی دشوار تبدیل شود، شبکهای که امکان فعالیت مستمر آن پایگاه را فراهم میکند، همچنان میتواند دارای نقاط آسیبپذیر باشد.
بر اساس روایت مطرحشده در این گزارش، تیمهای اطلاعاتی و عملیاتی ایران در مرحله بعد تلاش کردند الگوی فعالیت این شبکه را شناسایی کنند؛ از مسیرهای پروازی و زمانبندی سوخترسانها گرفته تا نقاط تعمیر، کنترل و پشتیبانی.
این مرحله، برخلاف یک حمله مقطعی، نیازمند رصد مستمر و جمعآوری اطلاعات در طول زمان بود.
عملیات ترکیبی؛ فشار همزمان بر چند حلقه از زنجیره پشتیبانی
در مرحله بعد، عملیات ترکیبی با استفاده همزمان از پهپادها و موشکها علیه بخشهایی از شبکه پشتیبانی انجام شد.
بر اساس ادعای مطرحشده در متن اولیه، در این عملیات هفت فروند سوخترسان نظامی آسیب جدی دیدند و دو فروند بهطور کامل منهدم شدند.
اهمیت چنین اقدامی تنها در تعداد هواپیماهای آسیبدیده خلاصه نمیشود. در جنگ مدرن، یک شبکه هوایی زمانی کارآمد است که تمام حلقههای آن از فرماندهی و شناسایی گرفته تا سوخترسانی، تعمیر و نگهداری، پشتیبانی و حفاظت پدافندی بتوانند همزمان فعالیت کنند.
اختلال در یکی از این حلقهها میتواند هزینه عملیاتی سایر بخشها را افزایش دهد.
تاد و آواکس؛ ضربه به لایههای دفاع و هشدار
بر اساس روایت ارائهشده، در جریان این حملات دستکم یک سامانه پدافندی تاد نیز منهدم یا از چرخه عملیاتی خارج شد.
همچنین ادعا شده است که یک فروند هواپیمای هشدار زودهنگام و کنترل هوابرد آواکس هدف قرار گرفته و سقوط کرده است.
اهمیت آواکس در چنین ساختاری از آن جهت است که این هواپیماها صرفاً یک پرنده شناسایی معمولی نیستند؛ بلکه میتوانند بخشی از زنجیره کشف، هشدار و مدیریت عملیات هوایی باشند.
در کنار آن، آسیبدیدن مرکز تعمیر و کنترل سوخترسانها، در صورت تأیید مستقل، میتواند اهمیت بیشتری داشته باشد؛ زیرا چنین مرکزی مستقیماً با استمرار عملیات پروازی ارتباط دارد.
نبرد جدید؛ هدف فقط انهدام نیست، فرسایش شبکه است

آنچه از این روایت میتوان بهعنوان یک نکته راهبردی استخراج کرد، تغییر ماهیت نبرد است.
در مرحله نخست، هدف اصلی میتواند پایگاه و تجهیزات مستقر در آن باشد؛ اما هنگامی که طرف مقابل تجهیزات خود را پراکنده و به عمق منطقه منتقل میکند، مقابله مستقیم دشوارتر میشود.
در این شرایط، راهبرد مؤثرتر میتواند تمرکز بر شبکه پشتیبانی، لجستیک و ارتباط میان اجزای سامانه نظامی باشد.
به بیان سادهتر، یک پایگاه حتی اگر از نظر پدافندی بسیار مستحکم باشد، بدون سوخترسان، تعمیر و نگهداری، اطلاعات و فرماندهی نمیتواند برای مدت طولانی با حداکثر ظرفیت فعالیت کند.
از همین منظر، انتقال تجهیزات آمریکا به الخرج و الازرق اگرچه فاصله آنها را از برد مستقیم و زمان واکنش اولیه ایران افزایش داد، اما در مقابل، شبکهای بزرگتر و پیچیدهتر برای پشتیبانی از این پایگاهها ایجاد کرد؛ شبکهای که خود میتواند به میدان جدیدی برای رویارویی تبدیل شود.
تحلیل صفحه سیاست
جنگ ۴۰ روزه، در این روایت، صرفاً رقابت بر سر تعداد موشکهای شلیکشده یا هواپیماهای منهدمشده نبود؛ بلکه آزمونی برای توانایی دو طرف در تغییر تاکتیک و شکستن الگوی عملیاتی طرف مقابل بود.
آمریکا با انتقال بخشی از تجهیزات خود به عمق منطقه تلاش کرد فاصله و زمان واکنش را افزایش دهد و با ایجاد یک شبکه هوایی متحرک، توان کشف و هشدار خود را تقویت کند.
ایران نیز در پاسخ، بهجای اصرار بر ضربه مستقیم به اهدافی که اکنون با لایههای متعدد دفاعی محافظت میشدند، در روایت مطرحشده به سراغ حلقههای پشتیبانی رفت.
این تقابل یک درس مهم از جنگ مدرن را برجسته میکند: در یک شبکه نظامی پیچیده، همیشه مهمترین هدف، بزرگترین یا گرانترین هدف نیست؛ گاهی آسیبپذیرترین حلقه همان چیزی است که امکان فعالیت سایر اجزا را فراهم میکند.