سنتکام روز شنبه حمله ارتش آمریکا به سه نفتکش ایرانی حامل نفت خام را تأیید کرد؛ شناورهایی که در محدوده جزیره خارک، نزدیکی جاسک و دریای عمان هدف قرار گرفتهاند.
فرماندهی آمریکا این حملات را واکنش به حملات موشکی ایران به دو شناور جنگی این کشور عنوان کرده است. با این حال، فارغ از روایت رسمی واشنگتن، انتخاب نفتکشها بهعنوان هدف، یک پیام مهم درباره نحوه مواجهه آمریکا با ایران دارد.
وقتی یک قدرت نظامی به جای تمرکز صرف بر اهداف نظامی، بخشی از توان خود را متوجه زنجیره صادرات و حملونقل نفت میکند، میتوان دریافت که فشار اقتصادی و ایجاد اختلال در ظرفیتهای پشتیبان جنگ به یکی از اجزای مهم راهبرد آن تبدیل شده است.
اما این نقطه دقیقاً جایی است که مفهوم «تابآوری» اهمیت پیدا میکند.
راهبرد ایران؛ حفظ ظرفیت پاسخ و جلوگیری از فرسایش یکطرفه
در جنگهای طولانی، پیروزی صرفاً با تعداد حملات تعیین نمیشود؛ بلکه طرفی دست بالا را خواهد داشت که بتواند توان عملیاتی خود را حفظ کند، ظرفیت بازسازی داشته باشد و هزینههای تحمیلشده را به طرف مقابل منتقل کند.
تحولات اخیر نشان میدهد ایران تلاش کرده در برابر فشار نظامی و اقتصادی، وارد وضعیتی نشود که ابتکار عمل کاملاً در اختیار دشمن قرار گیرد.
حفظ توان موشکی و پهپادی، استمرار قابلیتهای پدافندی، پراکندگی ظرفیتهای عملیاتی و امکان پاسخ به نیروها و تجهیزات آمریکایی در منطقه، بخشی از همین منطق است.
از این منظر، هر حمله آمریکا به زیرساختها یا شناورهای ایرانی، الزاماً به معنای تحقق هدف راهبردی واشنگتن نیست؛ معیار مهمتر این است که آیا این حملات توانستهاند قدرت پاسخ ایران را از بین ببرند یا خیر.
ناکامی مهمتر آمریکا؛ تبدیل برتری نظامی به پیروزی راهبردی

آمریکا از ظرفیت نظامی گستردهای در منطقه برخوردار است؛ اما برتری تسلیحاتی بهتنهایی تضمینکننده پیروزی در یک جنگ فرسایشی نیست.
اگر ایران پس از موجهای حمله همچنان قادر به شلیک موشک، عملیات پهپادی، هدف قرار دادن تجهیزات و شناورهای دشمن و حفظ شبکه عملیاتی خود باشد، به این معناست که بخشی از هدف اصلی فشار نظامی آمریکا محقق نشده است.
این مسئله را باید در کنار ادعاهای رسمی واشنگتن درباره موفقیت عملیاتهایش بررسی کرد.
آمریکا ممکن است بتواند یک هدف مشخص را منهدم کند، اما اگر نتواند چرخه تولید، استقرار، شناسایی و بهکارگیری ظرفیتهای ایران را متوقف کند، موفقیت تاکتیکی لزوماً به موفقیت راهبردی تبدیل نخواهد شد.
در چنین شرایطی، مسئله برای واشنگتن از «انهدام هدف» به «توان ادامه دادن جنگ» تغییر میکند.
چرا آمریکا به سمت جنگ فرسایشی حرکت میکند؟
به نظر میرسد واشنگتن نیز به این واقعیت توجه دارد که ورود به یک جنگ تمامعیار با ایران، هزینههای بسیار بالاتری نسبت به عملیاتهای محدود خواهد داشت.
ایران دارای عمق سرزمینی، ظرفیتهای متنوع موشکی و پهپادی و همچنین امکان اثرگذاری بر محیط امنیتی پیرامونی خود است.
بنابراین آمریکا ممکن است به جای تلاش برای یک ضربه نهایی، به دنبال ترکیبی از حملات محدود، فشار اقتصادی، عملیات دریایی، هدف قرار دادن زیرساختهای پشتیبان و ایجاد اختلال در زنجیره صادرات باشد.
این همان نقطهای است که مفهوم جنگ فرسایشی مطرح میشود.
اما جنگ فرسایشی الزاماً به سود قدرت بزرگتر نیست؛ زیرا در این نوع جنگ، تابآوری طرف مقابل و توان تحمل هزینهها اهمیت تعیینکننده پیدا میکند.
تابآوری؛ حلقهای که معادله جنگ را تغییر میدهد
در روزهای اخیر، گزارشهای مختلف درباره ادامه فعالیت بخشهایی از ظرفیتهای عملیاتی ایران، بازسازی سریع برخی توانمندیها و تداوم پاسخها، یک واقعیت مهم را برجسته کرده است: ایران تلاش میکند اجازه ندهد حملات دشمن به اختلال پایدار در چرخه عملیاتی کشور منجر شود.
این رویکرد را باید فراتر از یک اقدام نظامی مقطعی دید.
تابآوری در چنین شرایطی یعنی حفظ زنجیرهای از توانمندیها؛ از اطلاعات و شناسایی گرفته تا پدافند، ارتباطات، لجستیک، تولید و ذخیره تسلیحات و در نهایت توان اجرای عملیات.
در مقابل، آمریکا نیز با یک مسئله مهم روبهروست: هرچه حضور نظامی خود را در منطقه افزایش دهد، سطح نیازهای حفاظتی، لجستیکی و عملیاتی نیروهایش نیز افزایش پیدا میکند.
بنابراین جنگ فقط میدان اصابت موشک و بمب نیست؛ میدان فرسایش منابع، زمان و ظرفیت تصمیمگیری نیز هست.
پاسخ ایران؛ تبدیل هزینه حمله به هزینه متقابل

یکی از عناصر مهم راهبرد ایران در چنین شرایطی، جلوگیری از شکلگیری یک معادله یکطرفه است.
اگر آمریکا بتواند بدون پرداخت هزینه، اهداف اقتصادی و نظامی ایران را هدف قرار دهد، فشار نظامی میتواند بهتدریج اثر انباشته پیدا کند.
اما اگر هر موج حمله آمریکا با پاسخی همراه شود که برای نیروها، پایگاهها، شناورها یا منافع آن در منطقه هزینه ایجاد کند، محاسبه واشنگتن تغییر خواهد کرد.
از این منظر، پاسخ ایران صرفاً واکنش به یک حمله نیست؛ بخشی از راهبرد بازدارندگی و مدیریت هزینه جنگ است.
هدف آن است که آمریکا نتواند جنگ را به الگویی تبدیل کند که در آن تنها ایران هزینه میپردازد.
تنگه هرمز؛ جایی که قدرت نظامی به قدرت اقتصادی متصل میشود
در این میان، تنگه هرمز همچنان یکی از مهمترین نقاط راهبردی این رویارویی است.
هر حادثه در اطراف هرمز میتواند مستقیماً بر امنیت انرژی، هزینه حملونقل دریایی و بازار جهانی نفت اثر بگذارد.
گزارشهای مربوط به هدف قرار گرفتن یک نفتکش کویتی در نزدیکی جزیره بوموسی نیز بر حساسیت این منطقه افزوده است؛ بهویژه اگر مشخص شود که نحوه تردد شناورها و وضعیت سامانههای ردیابی آنها در این تحولات نقش داشته است.
در چنین شرایطی، اهمیت هرمز تنها به این محدود نمیشود که ایران چه اقدامی انجام میدهد؛ مسئله مهمتر این است که هیچیک از بازیگران نمیتواند تبعات اقتصادی و امنیتی تشدید ناامنی در این آبراه را نادیده بگیرد.
به همین دلیل، هرمز میتواند همزمان یک ابزار بازدارندگی، یک نقطه فشار اقتصادی و یک عامل مهم در محاسبات سیاسی طرف مقابل باشد.
آمریکا به دنبال فرسایش ایران است؛ ایران به دنبال شکست این محاسبه
راهبرد احتمالی آمریکا را میتوان در یک گزاره خلاصه کرد: کاهش تدریجی توان ایران بدون ورود به جنگی که هزینه آن برای واشنگتن غیرقابل کنترل شود.
در مقابل، راهبرد ایران باید بر یک هدف متقابل استوار باشد: حفظ توان، بازسازی ظرفیتهای آسیبدیده، تداوم پاسخ و افزایش هزینه ادامه جنگ برای دشمن.
به همین دلیل، حتی اگر آمریکا بتواند در برخی مقاطع ضربات مؤثری وارد کند، مسئله اصلی این نیست که چه تعداد هدف منهدم شده است؛ مسئله این است که آیا این ضربات توانستهاند ساختار تصمیمگیری و ظرفیت پاسخ ایران را مختل کنند یا خیر.
اگر پاسخ منفی باشد، آمریکا با یک مشکل راهبردی مواجه خواهد شد: جنگی که قرار بود به فرسایش ایران منجر شود، ممکن است به فرسایش تدریجی مزیت عملیاتی آمریکا در منطقه تبدیل شود.
شکست دشمن همیشه با عقبنشینی آشکار اتفاق نمیافتد
یکی از خطاهای رایج در تحلیل جنگ، تعریف شکست صرفاً بر اساس عقبنشینی یا توقف عملیات است.
در جنگهای پیچیده، شکست میتواند زمانی رخ دهد که یک طرف نتواند به اهدافی که برای عملیات خود تعیین کرده دست پیدا کند.
اگر هدف آمریکا از حملات، از کار انداختن ظرفیت پاسخ ایران، ایجاد فروپاشی در شبکه عملیاتی یا تحمیل یک معادله امنیتی جدید باشد، باید عملکرد آن را بر اساس همین شاخصها ارزیابی کرد.
بنابراین، صرف انجام چند حمله موفق، بهتنهایی به معنای پیروزی راهبردی نیست.
پیروزی زمانی معنا پیدا میکند که حمله بتواند رفتار و ظرفیت طرف مقابل را تغییر دهد.
جنگ آینده؛ رقابت بر سر «توان ماندن»
در ادامه این درگیری، احتمالاً مهمترین مؤلفه قدرت، صرفاً تعداد موشکها یا هواپیماها نخواهد بود.
توان بازسازی، پراکندگی، پدافند، اطلاعات، لجستیک، تولید داخلی، مدیریت منابع و مهمتر از همه توان حفظ انسجام و استمرار عملیات تعیین خواهد کرد کدام طرف میتواند فشار بیشتری را تحمل کند.
ایران در چنین میدان پیچیدهای تلاش میکند معادله جنگ را از «ضربه اول» به «توان ادامه دادن» منتقل کند.
این همان نقطهای است که تابآوری از یک مفهوم اقتصادی یا اجتماعی فراتر میرود و به یک راهبرد دفاعی تبدیل میشود.
مسئله اصلی، حفظ ابتکار عمل است
حمله آمریکا به نفتکشهای ایرانی را باید بخشی از تلاش واشنگتن برای گسترش فشار از میدان نظامی به میدان اقتصادی و دریایی دانست.
اما پاسخ به این راهبرد صرفاً در تعداد حملات متقابل خلاصه نمیشود.
راهبرد مؤثر ایران در چنین شرایطی، حفظ ظرفیتهای دفاعی و تهاجمی، جلوگیری از فرسایش یکطرفه، استمرار پاسخ، افزایش هزینه حضور آمریکا در منطقه و استفاده هوشمندانه از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی مانند تنگه هرمز است.
از این منظر، آنچه در روزهای آینده اهمیت خواهد داشت، نه صرفاً اینکه آمریکا چه اهدافی را میزند، بلکه این است که ایران پس از هر موج حمله تا چه اندازه قادر به حفظ و بازسازی توان خود و ادامه پاسخ خواهد بود.
اگر این چرخه ادامه پیدا کند، جنگ از مسابقه «قدرت آتش» به رقابت بر سر تابآوری و استمرار قدرت تبدیل خواهد شد؛ و در چنین میدانی، هر حملهای که نتواند توان راهبردی طرف مقابل را تغییر دهد، لزوماً یک پیروزی محسوب نمیشود.
اگر هدف آمریکا باز کردن هرمز بود، چرا معادله تغییر نکرد؟
اگر هدف آمریکا از حملات اخیر، باز کردن تنگه هرمز، تضعیف و انهدام قدرت نظامی ایران، فروپاشی شبکه عملیاتی کشور و در نهایت تحمیل یک معادله امنیتی جدید به جمهوری اسلامی ایران بوده باشد، اکنون باید عملکرد واشنگتن بر اساس میزان تحقق همین اهداف ارزیابی شود؛ نه صرفاً تعداد اهدافی که در جریان حملات مورد اصابت قرار گرفتهاند.
در چنین ارزیابیای، یک واقعیت اهمیت اساسی دارد: نیروهای مسلح مقتدر ایران همچنان از ظرفیت پاسخ، استمرار عملیات و حفظ توان دفاعی و عملیاتی برخوردارند. بنابراین، حتی اگر آمریکا در برخی نقاط توانسته باشد ضرباتی به زیرساختها یا تجهیزات وارد کند، این مسئله بهتنهایی به معنای تحقق هدف راهبردی آن کشور نیست.
هدف اصلی یک عملیات نظامی، صرفاً انهدام چند هدف نیست؛ بلکه تغییر رفتار و توان طرف مقابل است. اگر پس از موجهای حمله، جمهوری اسلامی ایران همچنان قادر به حفظ ظرفیت دفاعی، پاسخ به تجاوز و تحمیل هزینه به نیروهای آمریکایی در منطقه باشد، نمیتوان از تحقق یک پیروزی راهبردی برای واشنگتن سخن گفت.
از این منظر، مسئله تنگه هرمز نیز اهمیت بیشتری پیدا میکند. اگر آمریکا تصور کرده باشد که با فشار نظامی میتواند ایران را وادار به عقبنشینی از مواضع خود در قبال امنیت این آبراه کند، استمرار توانمندیهای نیروهای مسلح ایران نشان میدهد که معادله به این سادگی قابل تغییر نیست.
تنگه هرمز در این شرایط تنها یک مسیر عبور کشتیها نیست؛ بلکه بخشی از عمق راهبردی جمهوری اسلامی ایران محسوب میشود و هرگونه تلاش برای تغییر معادله امنیتی آن، مستقیماً با محاسبات دفاعی و بازدارندگی ایران پیوند میخورد.
بنابراین، ارزیابی تحولات اخیر باید از یک پرسش اساسی آغاز شود: آیا آمریکا توانسته قدرت دفاعی و عملیاتی ایران را از بین ببرد و معادله امنیتی مورد نظر خود را تحمیل کند؟
اگر پاسخ منفی باشد، حتی در صورت وارد شدن خسارت به برخی اهداف، آنچه در میدان باقی میماند، تداوم قدرت و تابآوری ایران و ناکامی دشمن در دستیابی به اهداف راهبردی خود است.