روایت زندگی رضا بشگزی؛ از آخرین نگاه به پدر تا فرزندی که پدر را ندید

سروان رضا بشگزی، نیروی پدافند که در جریان مأموریت در تبریز به شهادت رسید، تنها چند ماه پس از آغاز زندگی مشترک و در حالی جان باخت که خانواده‌اش چشم‌انتظار تولد نخستین فرزندش بودند.

صفحه سیاست را در گوگل دنبال کنید
روایت زندگی رضا بشگزی؛ از آخرین نگاه به پدر تا فرزندی که پدر را ندید
صفحه سیاست-

رضا بشگزی که تنها پسر خانواده بود، بهمن ۱۳۷۷ در بیرجند به دنیا آمد و یک ماه و نیم بعد همراه خانواده راهی مشهد شد. او از کودکی با قرآن و مسجد انس داشت و نماز را جدی می‌گرفت. مادرش می‌گوید رضا حتی پیش از رسیدن به سن تکلیف نماز می‌خواند و برای نماز صبح نیازی به بیدار کردن نداشت.

او در کنار فعالیت‌های مذهبی، به مطالعه کتاب‌های دینی و تاریخی علاقه‌مند بود و در مدرسه نیز دانش‌آموزی ممتاز محسوب می‌شد. معدلش معمولاً بالای ۱۹ بود و در کنار موفقیت تحصیلی، به همکلاسی‌های ضعیف‌تر کمک می‌کرد و میان اقوام نیز به خوش‌اخلاقی و کمک به دیگران شهرت داشت.

از نوجوانی در مسیر خدمت

رضا از دوران راهنمایی عضو بسیج مسجد امام حسین(ع) و مسجد دشتبانی بود و مدتی نیز مسئول نیروی انسانی بسیج مسجد دشتبانی شد. فعالیت‌های جهادی و کمک به نیازمندان نیز بخش دیگری از زندگی او بود.

او ابتدا به پزشکی علاقه داشت، اما با توصیه مشاور مدرسه مسیر تحصیلی خود را تغییر داد. پس از دریافت دیپلم از دبیرستان نمونه دولتی سیدجمال، در رشته الکتروتکنیک دانشگاه شهید منتظری مشهد تحصیل کرد و در سال ۱۳۹۹ به نیروی هوافضای سپاه پیوست.

محل خدمت رضا در سال‌های بعد تغییر کرد و او مدتی در تهران، کاشان و مشهد خدمت کرد و سال‌های پایانی فعالیتش را در شاهرود گذراند. حساسیت شغلش باعث نگرانی خانواده بود، اما با تماس‌های مکرر تلاش می‌کرد خیال پدر و مادرش را راحت کند.

رضا بارها از شهادت صحبت کرده بود و حتی آرزو داشت نخستین شهید روستای پدری باشد. در روزهای جنگ ۱۲روزه نیز وقتی مادرش از نگرانی خود گفت، به او اطمینان داد و خواست برایش دعا کند.

آخرین دیدار با خانواده

دو روز پیش از اعزام، رضا خانواده را برای خرید برد، اما عجله داشت و می‌خواست زودتر برگردد. وقتی مادرش علت عجله را پرسید، گفت: «اگر کوتاهی کردم، حلالم کنید.»

صبح هشتم اسفند ۱۴۰۴، رضا برای انجام مأموریت از مشهد راهی شد. پدرش او را تا راه‌آهن همراهی کرد و از او خواست روزه نگیرد تا در مأموریت مشکلی برایش پیش نیاید. به گفته پدر، رضا آن روز حال و هوای متفاوتی داشت، اشک‌هایش را پنهان می‌کرد و هنگام سوار شدن چند بار برگشت و به پدرش نگاه کرد.

مقصد مأموریت، تبریز بود. صبح روز بعد، نهم اسفند، ساعت ۹:۲۱ با خانواده تماس گرفت و گفت سالم رسیده است. کمتر از دو ساعت بعد نیز دوباره تماس گرفت و چون همسرش پاسخ تلفن را نداده بود، از خانواده خواست به او اطلاع دهند که حالش خوب است و گفت تا شب دوباره تماس خواهد گرفت. این آخرین تماس رضا با خانواده بود.

رضا در حالی به شهادت رسید که تازه زندگی مشترک خود را آغاز کرده بود و خانواده در انتظار تولد نخستین فرزندش بودند. فرزندش، علیرضا، بعدها به دنیا آمد؛ نامی که خود رضا برای پسرش انتخاب کرده بود.

آخرین مأموریت در پدافند تبریز

رضا همراه دو نیروی دیگر در پدافند تبریز مستقر بودند. در جریان حمله، آنها یک موشک را رهگیری و منهدم کردند و پس از آن برای اقامه نماز ظهر و عصر از محل فاصله گرفتند.

پس از بازگشت آنها، موشک دیگری به محل اصابت کرد و هر سه نیرو به شهادت رسیدند. رضا بر اثر اصابت ترکش به قلبش جان خود را از دست داد.

از حرم امام رضا(ع) تا آرامگاه ابدی

حرم امام رضا(ع) جایگاه ویژه‌ای در زندگی رضا داشت. هر بار که به مشهد می‌آمد، نخستین مقصدش حرم بود و پیش از ترک مشهد نیز برای زیارت به حرم مطهر می‌رفت.

او معتقد بود بسیاری از خواسته‌هایش را از امام رضا(ع) طلب کرده و پاسخ گرفته است؛ از پیدا کردن شغل تا ازدواج. مادرش می‌گوید رضا با لبخند می‌گفت: «پارتی من پیش خدا، امام رضاست. او بخواهد، می‌شود.»

قرار بود پیکر رضا در بهشت رضا(ع) دفن شود، اما پدرش در مراسم وداع درباره امکان دفن او در حرم مطهر با تولیت آستان قدس رضوی صحبت کرد و با موافقت انجام‌شده، پیکر رضا در حرم امام رضا(ع) به خاک سپرده شد.

برادری که برای خواهرش رفیق بود

رضا برای خواهرش معصومه که شش سال از او کوچک‌تر بود، بیشتر از یک برادر و شبیه یک دوست و همراه بود. در درس‌ها به او کمک می‌کرد و نمی‌توانست ناراحتی دیگران را ببیند.

معصومه درباره برادرش می‌گوید رضا حتی اگر مقصر نبود، برای جبران ناراحتی دیگران پیشقدم می‌شد. بزرگ‌ترین حسرت او حالا نداشتن فرصت آخرین دیدار و خداحافظی با برادرش است.

زندگی مشترکی که ناتمام ماند

رضا در سال ۱۴۰۲ با دخترخاله‌اش فاطمه هاجری عقد کرد و از مهر ۱۴۰۴ زندگی مشترک خود را آغاز کردند؛ زندگی کوتاهی که قرار بود با تولد نخستین فرزندشان وارد مرحله تازه‌ای شود.

فاطمه، رضا را انسانی با ایمان، صادق، وفادار و مهربان توصیف می‌کند. رضا برای فراهم کردن شرایط مناسب زندگی، برای ساخت طبقه بالای خانه پدری وام گرفت تا همسرش تنها نباشد و خودش نیز بتواند نزدیک خانواده زندگی کند.

به گفته فاطمه، رضا بیشتر از قضاوت دیگران به رضایت خدا اهمیت می‌داد و حتی در شرایطی که مقصر نبود، برای دلجویی پیشقدم می‌شد.

رویای پدری که ناتمام ماند

چند ماه از بارداری فاطمه گذشته بود و خانواده خود را برای تولد نخستین فرزند آماده می‌کردند. رضا این فرزند را نعمت خدا می‌دانست و گفته بود اگر دختر باشد، نامش را فاطمه و اگر پسر باشد، علیرضا می‌گذارد.

او با وجود نگرانی همسرش، به شغل خود علاقه داشت و معتقد بود نیروهای نظامی برای چنین روزهایی آموزش دیده‌اند. رضا گاهی نیز درباره شهادت صحبت می‌کرد و در آخرین مرخصی با شوخی به همسرش گفته بود که تا سال ۱۴۰۸ بیشتر زنده نمی‌ماند؛ جمله‌ای که بعداً برای فاطمه معنای دیگری پیدا کرد.

آخرین صبح و آخرین تماس

صبح هشتم اسفند، فاطمه وسایل رضا را آماده کرد و برایش غذا گذاشت. هنگام رفتن نیز طبق معمول او را از زیر قرآن رد کرد، اما رفتار رضا این بار متفاوت بود و هنگام خروج چند بار برگشت و به همسر و مادرش نگاه کرد.

ساعت ۱۴:۲۰ همان روز، رضا با فاطمه تماس گرفت و از امن بودن محل استقرارش خبر داد. این تماس باعث آرامش همسرش شد، اما فاطمه نمی‌دانست این تماس از آخرین لحظات زندگی مشترک آنها خواهد بود.

عصر یکشنبه، به فاطمه خبر دادند که رضا زخمی شده و در بیمارستان است. او همچنان امیدوار بود خبر اشتباه باشد، اما وقتی به خانه رسید و اعضای خانواده را با لباس سیاه دید، واقعیت شهادت همسرش را فهمید.

شهادت رضا، زندگی فاطمه را در ۱۹سالگی وارد مرحله‌ای تازه کرد؛ او حالا باید فرزندشان را به دنیا می‌آورد و بزرگ می‌کرد، در حالی که پدر هرگز فرصت در آغوش گرفتن فرزندش را پیدا نکرد.

با این حال، فاطمه درباره انتخاب همسرش می‌گوید اگر بار دیگر به گذشته برگردد، باز هم رضا را انتخاب خواهد کرد. حالا علیرضا، فرزندی که پدر نامش را انتخاب کرده بود، یادگار زندگی کوتاه رضا و فاطمه است.

 

منبع: مشرق
اخبار مرتبط
ارسال نظر