تهدید حمله دوباره به ایران هم‌زمان با ادعای مذاکره؛ ترامپ چه بازی‌ای را دنبال می‌کند؟

تهدیدهای تازه دونالد ترامپ درباره ازسرگیری حملات به ایران، هم‌زمان با ادعای تماس تهران برای توافق و رایزنی او با رهبران شش کشور عربی خلیج فارس، این پرسش را پررنگ کرده که کارت نظامی آمریکا برای جنگ دوباره است یا افزایش قدرت چانه‌زنی در مذاکره.

صفحه سیاست را در گوگل دنبال کنید
تهدید حمله دوباره به ایران هم‌زمان با ادعای مذاکره؛ ترامپ چه بازی‌ای را دنبال می‌کند؟
صفحه سیاست-

دونالد ترامپ بار دیگر کارت حمله نظامی به ایران را روی میز گذاشته است؛ از «تصمیم مهم» سخن می‌گوید و مدعی است به نقطه تصمیم‌گیری درباره ازسرگیری حملات گسترده نزدیک شده است. اما هم‌زمان از تماس ایرانی‌ها با آمریکا و تمایل آنها به توافق می‌گوید و قرار است درباره گام بعدی واشنگتن با رهبران شش کشور عربی خلیج فارس رایزنی کند. این تناقض ظاهری شاید کلید فهم رفتار جدید کاخ سفید باشد: تهدید نظامی الزاماً در برابر مذاکره قرار نگرفته؛ ممکن است بخشی از خود مذاکره باشد.

پرسش اصلی اما همچنان بی‌پاسخ است: اگر ابزار نظامی آمریکا طی بیش از شش ماه گذشته نتوانسته معادله را به نفع واشنگتن تغییر دهد، حمله مجدد قرار است چه چیزی را عوض کند؟ آمریکا در این مدت از ابزار نظامی برای وارد کردن فشار مستقیم به ایران استفاده کرده، اما این فشار ضمن آن که به نتیجه سیاسی مورد انتظار واشنگتن منجر نشده تبعات غیر قابل پیش بینی سیاسی، نظامی و اقتصادی نیز برای آمریکا بدنبال داشته است. اگر هدف، وادار کردن ایران به پذیرش خواسته‌های آمریکا بوده، بازگشت به همان مسیر نیازمند توضیحی فراتر از این گزاره است که «این بار فشار بیشتر خواهد بود». افزایش شدت یک ابزار در شرایطی که نسبت به عملی بودن آن تردیدهای جدی وجود دارد، لزوماً به معنای افزایش کارآمدی آن نیست.

در مسیر سیاسی نیز واشنگتن هنوز به نقطه مطلوب خود نرسیده است. توافقنامه اسلام‌آباد نتوانسته به پایان مناقشه تبدیل شود و اختلافات اساسی همچنان باقی است. بنابراین، آمریکا نه از مسیر نظامی به نتیجه نهایی رسیده و نه از مسیر سیاسی توانسته نتیجه جنگ را به یک توافق پایدار و مطابق خواسته‌های خود تبدیل کند. همین وضعیت، تهدیدهای جدید ترامپ را معنادار می‌کند: آیا تهدید جنگ برای آغاز جنگ است یا برای گرفتن امتیاز بیشتر در مذاکره؟

در میدان اصلی منازعه یعنی تنگه هرمز نیز شرایط برای واشنگتن پیچیده تر شده است. تلاش برای اعمال فشار از مسیر محاصره و محدود کردن تردد و صادرات ایران با واکنش متقابل ایران مواجه شده است. راهبرد ایران برای «محاصره کردن محاصره» عملاً  هزینه فشار دریایی آمریکا را به خود آمریکا و شرکای آن منتقل کرده است. در نتیجه، هر مرحله جدید از تشدید فشار در هرمز، الزاماً فقط هزینه‌ای برای ایران تولید نمی‌کند؛ می‌تواند هزینه‌هایی برای بازار انرژی، کشتیرانی و کشورهای متحد آمریکا در منطقه نیز به همراه داشته باشد.

در همین حال، فشار اقتصادی نیز چهره دوگانه‌ای پیدا کرده است. افزایش قیمت انرژی، تورم، نرخ بهره و فشار بر بازار اوراق قرضه، در آستانه انتخابات آمریکا، صرفاً شاخص‌های اقتصادی نیستند؛ این متغیرها در محیط داخلی آمریکا به موضوعات سیاسی تبدیل شده و هرچه جنگ طولانی‌تر شود، هزینه آن برای بودجه، انرژی و اقتصاد آمریکا بیشتر در معرض توجه افکار عمومی قرار می‌گیرد. بنابراین، کاخ سفید نمی‌تواند هزینه‌های فشار بر ایران را بدون محاسبه هزینه‌های آن در داخل آمریکا در نظر بگیرد.

اما شاید مهم‌ترین تفاوت با ماه‌های ابتدایی جنگ، تغییر در الگوی نظامی ایران باشد. طی حدود ۴۰ روز گذشته، گزارش‌هایی از حملات ایران به اهداف و منافع آمریکا در منطقه، از جمله اردن، منتشر شده و در برخی موارد  ایران برای اولین بار دست به اقدامات  پیشدستانه زده است. این تحول، حتی اگر از منظر نظامی محدود باشد، از منظر محاسبات راهبردی اهمیت دارد: ورود دوباره به جنگ دیگر الزاماً به معنای تکرار سناریوی مرحله نخست نیست.

در نتیجه، آمریکا با یک مسئله متفاوت روبه‌روست. ایران شش ماه تجربه جنگ را پشت سر گذاشته، نقاط آسیب‌پذیر و ظرفیت‌های طرف مقابل را بهتر شناخته و در هفته‌های اخیر تلاش کرده شیوه های عملیاتی خود را از پاسخ صرف به عملیات پیشدستانه تغییر دهد.. بنابراین، هر تصمیم برای آغاز دوباره حملات گسترده می‌تواند با واکنشی مواجه شود که هزینه آن برای آمریکا و متحدانش از محاسبات اولیه بیشتر باشد.

این همان جایی است که اظهارات ترامپ درباره مذاکره اهمیت پیدا می‌کند. اگر او واقعاً در حال بررسی گزینه نظامی است، چرا هم‌زمان از تماس ایرانی‌ها و تمایل آنها به توافق سخن می‌گوید؟ چرا قرار است پیش از تصمیم نهایی نظر رهبران کشورهای خلیج فارس را بشنود؟ و چرا درست در همین مقطع، کانال چین و رایزنی‌های دیپلماتیک نیز فعال شده است؟

پاسخ قطعی به این پرسش‌ها ممکن نیست؛ اما یک تفسیر قابل بررسی وجود دارد: ترامپ نمی‌خواهد مذاکره بدون تهدید انجام شود.

برای ترامپ، تهدید نظامی یک کارکرد سیاسی مهم دارد. اگر مذاکره به نتیجه برسد، می‌توان آن را نتیجه فشار و تهدید آمریکا معرفی کرد؛ یعنی واشنگتن می‌تواند ادعا کند ایران نه از روی توافق برابر، بلکه به دلیل ترس از بازگشت حملات پای میز مذاکره آمده است. به این ترتیب، حتی یک توافق دیپلماتیک نیز می‌تواند در روایت داخلی ترامپ در آستلنه انتخابات به‌عنوان «پیروزی حاصل از فشار» فروخته شود.

این البته به معنای آن نیست که تهدیدها صرفاً بلوف‌اند. خطر محاسبه اشتباه همچنان واقعی است. وقتی یک طرف برای افزایش قدرت چانه‌زنی، دائماً سطح تهدید را بالا می‌برد، ممکن است در مقطعی مجبور شود میان عقب‌نشینی پرهزینه و اجرای تهدید انتخاب کند. از آن مهم‌تر، طرف مقابل نیز ممکن است تهدید را به‌گونه‌ای تفسیر کند که پاسخ شدیدتری را ضروری بداند.

از این منظر، مشکل ترامپ فقط انتخاب بین جنگ و مذاکره نیست؛ مشکل بزرگ‌تر، پیدا کردن راهی برای مذاکره بدون پرداخت هزینه سیاسی مذاکره است. او می‌خواهد اگر توافقی شکل گرفت، بتواند آن را محصول فشار خود معرفی کند و اگر توافق شکل نگرفت، همچنان گزینه نظامی را روی میز نگه دارد.

اما یک سؤال اساسی باقی می‌ماند: اگر حمله نظامی طی بیش از شش ماه نتوانسته معادله را حل کند، چرا باید تکرار آن در شرایطی که ایران تهاجمی‌تر شده، منطقه پرریسک‌تر شده و هزینه‌های اقتصادی جنگ برای آمریکا افزایش یافته، نتیجه متفاوتی داشته باشد؟

کارت جنگ هنوز روی میز ترامپ است؛ اما این بار کارت، هزینه های به مراتب بیشتری خواهد داشت. هرچه تهدید نظامی برای امتیازگیری در مذاکره بزرگ‌تر شود، فاصله میان «اهرم فشار» و «جنگ واقعی» نیز کوچک‌تر می‌شود. و شاید دقیقاً به همین دلیل است که ترامپ، پیش از برداشتن قدم بعدی، می‌خواهد بداند تهران، پکن و شش پایتخت عربی چه خواهند کرد.

 

منبع: نورنیوز
اخبار مرتبط
ارسال نظر