در ساختار سیاسی آمریکا، رئیسجمهور فرمانده کل نیروهای مسلح است، اما اختیار او برای ادامه یک جنگ پرهزینه، مستقل از ظرفیت مالی کشور نیست. هرچه عملیات نظامی طولانیتر شود، فاصله میان تصمیم سیاسی کاخ سفید و مسئولیت تأمین هزینههای آن در کنگره آشکارتر خواهد شد. همین فاصله میتواند به کانون کشمکش تازهای میان دو نهاد تبدیل شود؛ کشمکشی که نتیجه آن بر آینده جنگ ایران نیز اثر میگذارد.
دونالد ترامپ برای پیشبرد برنامه نظامی خود به منابعی فراتر از اعتبارات جاری نیاز دارد. پیشنهاد بودجه دفاعی ۱٫۵ تریلیون دلاری و درخواست ۶۷ میلیارد دلار اعتبار اضطراری، در کنار هزینههای انباشته عملیات، پرسشی اساسی پیش روی نمایندگان میگذارد: آیا افزایش اعتبارات به تحقق اهداف مشخص نظامی منجر میشود یا صرفاً منابع بیشتری را در اختیار جنگی قرار میدهد که پایان آن روشن نیست؟
اهمیت این پرسش در آستانه انتخابات میاندورهای افزایش مییابد. نمایندگان باید میان حمایت از نیروهای نظامی، پاسخگویی درباره هزینههای عمومی و دفاع از منافع بلندمدت کشور تعادل برقرار کنند. تأمین نیازهای فوری سربازان لزوماً به معنای تأیید تمام تصمیمهای رئیسجمهور نیست. کنگره میتواند میان پشتیبانی عملیاتی ضروری و تأمین مالی نامحدود یک کارزار نظامی تفاوت بگذارد.
از این منظر، بودجه فقط مجموعهای از ارقام نیست؛ وسیلهای برای سنجش میزان پاسخگویی دولت در برابر تصمیمهای پرهزینه آن است. هرچه توجیه ادامه جنگ دشوارتر شود، تصویب اعتبارات تازه نیز از یک فرایند اداری به مناقشهای سیاسی تبدیل خواهد شد.
ایران و فرسایش مزیت نظامی آمریکا
یکی از پیامدهای مهم جنگ، فشار بر ذخایر تسلیحاتی و زنجیره تأمین ارتش آمریکاست. برآورد مطرحشده از سوی دفتر بودجه کنگره درباره هزینه ۳۸ میلیارد دلاری جنگ و افزایش ماهانه دستکم دو میلیارد دلار در صورت تداوم عملیات، نشان میدهد که استمرار درگیری، تعهد مالی واشنگتن را بهسرعت گسترش میدهد. بااینحال، مسئله اصلی فقط میزان پول مصرفشده نیست؛ مهمتر آن است که این هزینه چه اثری بر آمادگی نظامی آینده میگذارد.
قدرت نظامی را نمیتوان صرفاً با حجم بودجه یا تعداد تجهیزات سنجید. دسترسی به مهمات، امکان جایگزینی تسلیحات مصرفشده، آمادگی ناوگان و توان پشتیبانی از نیروها، اجزای مکمل قدرت عملیاتی هستند. اگر جنگی طولانی منابع این بخشها را جذب کند، حتی ارتشی برخوردار از بودجه عظیم نیز ممکن است در تأمین همزمان چند اولویت راهبردی با محدودیت مواجه شود.
در این چارچوب، جنگ ایران برای واشنگتن آزمونی فراتر از میدان درگیری است. انتقال ناوهای جنگی از اقیانوس آرام به خاورمیانه و جابهجایی مهمات و قطعات حیاتی، بنا بر اطلاعات مطرحشده در گزارشهای دفاعی، نشان میدهد که تمرکز نظامی در یک جغرافیا میتواند بر آمادگی در جغرافیایی دیگر اثر بگذارد.
این وضعیت به معنای فروپاشی توان نظامی آمریکا نیست، اما هزینه فرصت تصمیمهای نظامی را برجسته میکند. هر سامانهای که برای یک مأموریت به کار گرفته میشود، ممکن است در مقطع دیگری در دسترس نباشد. بنابراین، مسئله راهبردی واشنگتن چگونگی توزیع منابع محدود میان تعهدات متعدد است، نه صرفاً افزایش اعتباراتی که هزینههای جاری را پوشش میدهند.
پکن؛ بازیگر غایب در محاسبات جنگ
رقابت با چین، یکی از معیارهای اصلی سنجش پیامدهای بلندمدت جنگ ایران برای آمریکاست. اگر واشنگتن بخش قابلتوجهی از مهمات، ظرفیت دریایی و منابع پشتیبانی خود را در غرب آسیا مصرف کند، حفظ آمادگی در اقیانوس آرام به برنامهریزی دقیقتر و احتمالاً هزینههای جبرانی بیشتری نیاز خواهد داشت.
اظهارات مارکو روبیو درباره اولویت نیازهای فوری آمریکا در برابر تأخیر فروش تسلیحات به تایوان، نمونهای از همین تعارض است. هنگامی که دولت برای تأمین نیازهای عملیاتی خود ناچار به بازتنظیم تعهدات تسلیحاتی میشود، شرکای منطقهای نیز ممکن است درباره زمانبندی پشتیبانی آمریکا و قابلیت اتکای برنامههای دفاعی خود پرسشهایی مطرح کنند.
در سوی دیگر، فروش اضطراری مهمات و قطعات سامانههای پدافندی به عربستان سعودی، قطر و امارات، بر پیچیدگی مدیریت ذخایر میافزاید. این تحولات باید در کنار
نیازهای عملیاتی نیروهای آمریکایی و تعهدات واشنگتن در شرق آسیا بررسی شوند. منابع دفاعی نه نامحدودند و نه جایگزینی فوری همه تجهیزات مصرفشده امکانپذیر است.
ازاینرو، ادامه جنگ میتواند هزینهای راهبردی ایجاد کند که در صورتحسابهای مالی روزانه بهطور کامل دیده نمیشود. اگر رقابت با چین مستلزم حفظ آمادگی مستمر و برخورداری از ذخایر کافی باشد، فرسایش این ظرفیتها ممکن است دامنه انتخابهای آینده آمریکا را محدود کند. این همان نقطهای است که تصمیم درباره جنگ ایران به مسئلهای فراتر از خاورمیانه تبدیل میشود.
کنگره؛ ناظر جنگ یا شریک هزینهها؟
کنگره برای تأثیرگذاری بر مسیر جنگ الزاماً نیازی به توقف کامل تأمین مالی ندارد. نمایندگان میتوانند میان هزینههای ضروری حفاظت از نیروها و اعتبارات گسترده برای ادامه عملیات تمایز بگذارند و تصویب منابع جدید را به ارائه گزارشهای روشن درباره اهداف، مدت مأموریت و برنامه خروج از درگیری پیوند دهند.
چنین رویکردی هم امکان تأمین نیازهای فوری نیروهای آمریکایی را حفظ میکند و هم دولت را به توضیح درباره دستاوردهای قابلاندازهگیری جنگ وادار میسازد. تعیین اولویت برای ذخایر مهمات، بررسی پیامدهای انتقال تجهیزات و ارزیابی آثار عملیات بر تعهدات اقیانوس آرام نیز میتواند بخشی از نظارت مؤثر نمایندگان باشد.
البته کنترل بودجه بهتنهایی تضمین نمیکند که ترامپ از ادامه عملیات منصرف شود. رئیسجمهور ممکن است برای تأمین منابع، فشار سیاسی وارد کند یا خواستار بازتخصیص اعتبارات موجود شود. میزان اثرگذاری کنگره به انسجام نمایندگان، قواعد قانونی تأمین مالی و توانایی آنان برای توافق بر سر شروط مشخص بستگی دارد.
بااینحال، افزایش هزینهها و نگرانی درباره اولویتهای دفاعی میتواند حمایت سیاسی از تأمین مالی نامحدود جنگ را دشوارتر کند. در نهایت، آزمون اصلی برای واشنگتن این است که آیا میتواند میان اهداف نظامی کوتاهمدت و الزامات قدرت جهانی خود سازگاری ایجاد کند یا نه.
اگر دولت نتواند نسبت روشنی میان هزینه، هدف و نتیجه جنگ برقرار سازد، کنگره فرصت بیشتری برای اعمال نظارت خواهد یافت. بودجه در این شرایط نه دکمهای برای پایان فوری جنگ، بلکه اهرمی برای محدودکردن تعهدات، افزایش پاسخگویی و واداشتن کاخ سفید به توضیح درباره مقصد نهایی عملیات است.