بررسی روند تحولات نشان میدهد اختلاف اصلی دو طرف بیش از آنکه بر سر اصل پایان جنگ باشد، به تفسیر متفاوت از مفاد این تفاهمنامه، بهویژه درباره وضعیت تنگه هرمز و تعهدات متقابل بازمیگردد. همین اختلاف برداشت، زمینه را برای افزایش تنشها و تعلیق موقت اجرای برخی مفاد توافق فراهم کرده است.
با این حال، در فضای سیاسی داخلی، برخی جریانها تلاش کردهاند تشدید درگیریها را بهعنوان نشانه شکست دیپلماسی و مذاکره با آمریکا معرفی کنند؛ روایتی که مدعی است توافق با واشنگتن از ابتدا مسیری اشتباه بوده است. اما مرور روند تحولات نشان میدهد رابطه میان میدان نظامی و عرصه دیپلماسی، رابطهای تقابلی نبوده، بلکه این دو مسیر در بسیاری از مقاطع بهصورت همزمان و مکمل حرکت کردهاند.
تفاوت جنگ رمضان با وضعیت کنونی
برای درک شرایط فعلی باید به نقطه آغاز بحران بازگشت. آمریکا در ۹ اسفند ۱۴۰۴ حمله نظامی علیه ایران را در شرایطی آغاز کرد که بر اساس محاسبات واشنگتن و تلآویو، ایران پس از مجموعهای از تحولات منطقهای در موقعیتی آسیبپذیر قرار گرفته بود.
طراحان این حمله بر این باور بودند که فشار نظامی میتواند به تضعیف ساختار سیاسی ایران و ایجاد شکاف اجتماعی منجر شود. اما برخلاف این محاسبات، واکنش ایران موجب تغییر معادلات شد.
تهران با بهرهگیری از ظرفیتهای نظامی خود، از جمله کنترل مؤثر بر تنگه هرمز و انجام حملات هدفمند علیه مواضع و منافع آمریکا در منطقه، توانست هزینههای درگیری را برای طرف مقابل افزایش دهد. این شرایط در نهایت آمریکا را به سمت پذیرش چارچوبی برای پایان جنگ سوق داد؛ توافقی که بسیاری از تحلیلگران آن را دستاوردی مهم در عرصه سیاسی و دیپلماتیک برای ایران ارزیابی کردند.
ابهامهای توافق و آغاز اختلافات
با وجود دستیابی به تفاهم، متن توافق از ابتدا دارای نقاط مبهمی بود که امکان تفسیرهای متفاوت را برای دو طرف ایجاد میکرد. چنین ابهامهایی در توافقهای پیچیده بینالمللی معمولا میتواند به محل مناقشه تبدیل شود؛ چراکه هر طرف تلاش میکند برداشت خود را بر روند اجرا حاکم کند.
از همان روزهای ابتدایی اجرای تفاهمنامه، اقداماتی از سوی آمریکا و متحدانش انجام شد که تهران آن را برخلاف روح توافق ارزیابی کرد. مواضع ضدایرانی برخی کشورهای منطقه با همراهی آمریکا و همچنین طرحهایی درباره مدیریت امنیت دریانوردی در خلیج فارس، از نگاه ایران نشانههایی از تلاش برای تغییر موازنه ایجادشده در توافق بود.
اما نقطه حساس زمانی شکل گرفت که موضوع فروش نفت ایران و تضمین دسترسی پایدار به بازارهای جهانی مطرح شد. تهران معتقد بود آمریکا با ایجاد محدودیتهای جدید و مشروط کردن همکاریهای اقتصادی به مذاکرات بعدی، در حال تکرار تجربه دوران پس از توافقهای پیشین است؛ تجربهای که از نگاه ایران با عدم پایبندی واشنگتن به تعهدات همراه بوده است.
در همین چارچوب، اقدامات مرتبط با ایجاد مسیرهای دریایی مستقل از کنترل ایران در جنوب تنگه هرمز، از سوی تهران بهعنوان اقدامی مغایر با مفاد توافق و تهدیدی علیه منافع ملی تلقی شد.
هرمز؛ محور اصلی تقابل جدید
تنگه هرمز در این میان به مهمترین نقطه اختلاف تبدیل شده است. این آبراه راهبردی نهتنها برای ایران، بلکه برای بازار انرژی جهان اهمیت حیاتی دارد و هرگونه تغییر در وضعیت آن میتواند پیامدهای منطقهای و جهانی داشته باشد.
ایران تلاش دارد از موقعیت ژئوپلیتیکی خود در این منطقه بهعنوان یک اهرم بازدارنده استفاده کند؛ اهرمی که میتواند در برابر فشارهای اقتصادی و سیاسی آمریکا نقشآفرینی کند.
از سوی دیگر، آمریکا تلاش دارد با حفظ حضور نظامی و سیاسی خود در منطقه، امکان مدیریت مستقل این مسیر را برای ایران محدود کند. به همین دلیل، اختلاف بر سر تنگه هرمز در واقع فراتر از یک موضوع دریانوردی است و به بخشی از رقابت گستردهتر دو کشور بر سر نظم امنیتی منطقه تبدیل شده است.
تفاهمنامه؛ شکست یا ابزار ادامه رقابت؟
یکی از پرسشهای اصلی در شرایط کنونی این است که آیا تشدید درگیریها به معنای شکست تفاهمنامه اسلامآباد است؟
بررسی تحولات نشان میدهد پاسخ به این پرسش ساده نیست. اگر توافق را صرفاً یک توقف نظامی کوتاهمدت بدانیم، افزایش درگیریها نشانه شکنندگی آن خواهد بود؛ اما اگر آن را چارچوبی برای تنظیم رقابت و انتقال دستاوردهای میدان به عرصه سیاسی بدانیم، میتوان گفت اختلافات فعلی بخشی از فرآیند اجرای همان توافق است.
در واقع، تفاهمنامه اسلامآباد را میتوان تلاشی برای تبدیل نتایج میدان نبرد به دستاوردهای سیاسی دانست. ایران تلاش دارد از ظرفیتهای نظامی و ژئوپلیتیکی خود برای تثبیت مفاد توافق استفاده کند و آمریکا نیز در تلاش است دامنه تعهدات خود را محدودتر تفسیر کند.
جنگ و سیاست؛ دو مسیر مکمل
روند تحولات اخیر را میتوان در چارچوب دیدگاه «کارل فون کلاوزویتس» نظریهپرداز نظامی آلمانی تحلیل کرد؛ دیدگاهی که جنگ را ادامه سیاست با ابزارهای دیگر میداند.
بر این اساس، تقابل ایران و آمریکا پس از پایان درگیریهای اولیه متوقف نشده، بلکه از میدان نظامی به عرصه سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک منتقل شده است. مذاکرات، فشارهای اقتصادی، تحرکات نظامی و اقدامات بازدارنده، همگی بخشهایی از یک رقابت گستردهتر هستند.
با این حال، شرایط فعلی به معنای پایان مسیر یا پیروزی نهایی هیچیک از طرفین نیست. هر دو طرف همچنان در حال آزمودن ظرفیتهای خود برای تثبیت موقعیتشان هستند.
در چنین شرایطی، مهمترین چالش پیشروی سیاستگذاران، حفظ توازن میان قدرت میدانی و ابتکار دیپلماتیک است؛ چراکه تجربه این بحران نشان داده است که در معادلات پیچیده امروز، میدان و مذاکره نه در مقابل یکدیگر، بلکه بهعنوان دو ابزار مکمل برای پیشبرد اهداف ملی عمل میکنند.